تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصحيفة المهدية (صحيفه مهديه) (فارسى) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
گفتم : تو را به خدا ؛ آيا او را با چشمانت ديدى ؟ گفت : اى برادرم ؛ من او را با چشمانم نديدم ، وقتى من خارج شدم ، خواهرم حامله بود . حسن بن على عسكرى عليه السلام به من بشارت داد كه امام عليه السلام را در آخر عمرم خواهم ديد ، سپس به من فرمود : براى او همان گونه باش كه براى من هستى . من از آن روز در مصر سكونت داشتم تا اين كه نامه‌اى همراه پول نزدم رسيد و او آن را به دست مردى از اهل خراسان - كه عربى فصيح نمىدانست - فرستاد ؛ پولش سى دينار بود و به من دستور داد كه امسال به حجّ بيايم ، من هم بدين سوى آمدم به شوق اين كه او را زيارت نمايم . در اين وقت ، به دلم افتاد همان شخصى كه او را مىديدم آمد و رفت مىكند ، همو باشد ؛ من ده درهم كه يكى از آن‌ها سكّهء رضويّه بود و با نام امام رضا عليه السلام ضرب شده بود همراه داشتم و آن‌ها را پنهان كرده بودم كه در مقام ابراهيم بيندازم . اين گونه نذر كرده بودم و نيّت داشتم ، ولى گفتم پول را به زن مىدهم و از او مىخواهم كه به يكى از فرزندان فاطمه عليها السلام بدهد كه اين بهتر از آن نيّت قبلىام است . پس به او گفتم : اين درهم‌ها را به فرزندى از فرزندان فاطمه عليها السلام كه سزاوار باشد ، بپرداز ؛ چنين مىانديشيدم كه او پول‌ها را به همان شخص خواهد داد . پول‌ها را گرفت و بالا رفت و بعد از ساعتى پايين آمد و گفت : او مىگويد : در اين درهم‌ها براى ما حقّى نيست و آن را در همان جا كه نيّت كرده‌اى مصرف كن ؛ و لكن اين سكّهء رضويّه را بدلش را از ما بگير و در مكانى كه نيّت كرده‌اى بينداز . من چنين كردم و با خود گفتم آنچه را پيرزن به من گفت از آن شخص نقل كرده است . همراه من نسخهء توقيعى بود كه از ناحيهء امام عليه السلام براى قاسم بن علاء آذربايجانى صادر شده بود ؛ آن را به زن نشان داده گفتم : اين را به كسى عرضه كن كه دستخطّ و توقيعات امام عليه السلام را بشناسد . گفت : به من بده كه من مىشناسم . گمان كردم كه او خود مىتواند آن را بخواند و تشخيص دهد . ولى گفت : من نمىتوانم آن را در اين مكان بخوانم و به طرف اتاق بالا