محمّد بن عامر اشعرى قمى ، و او گفت : حديث كرد براى من يعقوب بن يوسف ضرّاب غسّانى به هنگام بازگشت از اصفهان و گفت :
من در سال 281 ه ق حجّ گزاردم در حالى كه با گروهى از سنّىهاى شهرم بودم .
وقتى به مكّه رسيدم گروهى از آنها پيشدستى كرده منزلى را در كوچهاى ميان بازار شب ( اسم آن بازار بوده ) براىمان اجاره نمودند ؛ و آن خانهء خديجه و معروف به « دار الرضا » بود ، و پيرزنى گندمگون در آن جا سكونت داشت ؛ از او ( وقتى دانستم كه آن جا « دار الرضا » نام دارد ) پرسيدم : با صاحبان اين خانه چه نسبتى دارى ؟ و چرا خانه را بدين نام خواندهاند ؟
پيرزن گفت : من از خدمتگزاران آنها هستم و اين ، خانهء علىّ بن موسى الرضا عليه السلام بود و امام حسن عسكرى عليهما السلام مرا در اينجا سكونت داده است و من در خدمتش بودم .
وقتى اين سخن را از او شنيدم ، آن را از همراهان خود پنهان ساختم و با آن پيرزن مأنوس شدم . شبها وقتى از طواف باز مىگشتم با آنها در رواق خانه مىخوابيدم ، و درب را مىبستيم و پشت آن ، سنگ بزرگى قرار مىداديم .
چند شب نور چراغ را - در رواقى كه بوديم - شبيه به نور مشعل ديدم . و ديدم كه درب باز شد - بدون اين كه كسى از ما آن را بگشايد - و مردى چهار شانه و گندمگون مايل به زرد كه در سيمايش اثر سجده بود و پيراهن و شلوارى نازك بر تن داشت و خود را پوشانده بود و نعلين قوسدارى به پا كرده بود به طرف اتاق همان زن بالا رفت ؛ همان اتاقى كه پيرزن ما را منع مىكرد و مىگفت : دخترش آنجاست .
همان نورى را كه در رواق ديدم ، هنگام بالا رفتن مرد به طرف اتاق بر روى راه پلّه و نيز داخل اتاق مشاهده نمودم ، بدون اين كه چراغى را ببينم ! و همانند آنچه را كه من ديدم آنها هم كه با من بودند مشاهده كردند و گمان مىكردند كه مرد براى متعه ( ازدواج موقّت ) با دختر آن زن آمده است .
آنان مىگفتند : اينها علوى هستند و متعه را جايز مىشمارند ( در حالى كه در مذهب آنها حرام بود ) ، به هر حال ، آن شخص را مىديدم كه داخل مىشود و خارج
الصحيفة المهدية (صحيفه مهديه) (فارسى) — صفحة 260
مساهمون: سيد مرتضى مجتهدى سيستانى
ص٢٦٠