روستا را از ما به زور بگيرند و گروهى را به سوى ما فرستادند و هر چه صحبت كرديم سودى نداشت . عريضهاى براى امام ارواحنا فداه نوشتم و آن را در جوى آبى رها كردم و به « تخت فولاد » رفتم و دعاى ندبه را با تضرّع و گريه خواندم و چند بار تكرار كردم
« هل إليك يا بن أحمد سبيل فتلقى ؟ »
؛ « اى فرزند احمد ؛ آيا به سوى تو راهى هست كه ملاقات شوى ؟ » ، يك دفعه صداى پاى اسبى را شنيدم و عرب اسبسوارى را ديدم كه به من نظرى كرد و از ديدهام پنهان شد و قلبم با آن مشاهده آرام گرفت و راحت شد و اطمينان پيدا كردم كه كارم درست مىشود . شب بعد كارم به بهترين شكل درست شد ؛ من ، آن حضرت صلوات اللَّه عليه را بارها در خواب ديدهام و او به همين اوصاف بوده است . « 1 »
سيّد رضا - كه از علماى مورد اطمينان و اعتماد اصفهان است - مىگويد : به خاطر قرض و فقر فراوان ، به اموات متوسّل شدم و از خداوند براى دويست نفر از آنان طلب مغفرت نمودم و آنها را با اسم خاطرنشان ساختم ؛ سپس به امام زمان صلوات اللَّه عليه متوسّل شدم و بعضى از عبارتهاى دعاى ندبه مثل « هل إليك يا بن أحمد سبيل فتلقى ؟ »
را خواندم ؛ هنگام خواندن آن ، نور خاصّى حجرهام را روشن كرد كه روشنتر از نور خورشيد بود و در همان روز برايم گشايش كاملى حاصل شد . « 2 »
محدّث نورى رحمه الله مىگويد : آغا محمّد كه شخصى مورد اطمينان و عادل و امين و مجاور حرم عسكريين عليهما السلام است ؛ از زبان مادرش - كه از زنان صالحه و اهل عبادت بود - برايم چنين نقل كرد : روزى به همراه خانوادهء مولا سلماسى در سرداب شريف بودم و آقا رحمه الله دعاى ندبه مىخواند و ما نيز به دنبال او مىخوانديم . او همچون فرد آشفته و حيران و محزون گريه مىكرد و مانند گرفتاران ضجّه مىزد و ما نيز با گريهء او گريه مىكرديم و كسى غير از ما آن جا نبود . در همين حال بوديم كه بوى مشك در سرداب منتشر شد و فضا و هواى سرداب را معطّر كرد و چنان شديد شد كه آن حالت از همهء ما رفت و سكوت كرديم . « گويا بر سر ما پرندهاى است » و نمىتوانيم حركت كنيم ، يا حرفى بزنيم . حيران و متحيّر
هامش
( 1 ) . العبقريّ الحسان : 2 / 101 الياقوت الأحمر .
( 2 ) . العبقريّ الحسان : 2 / 198 الياقوت الأحمر .