داود وحى نمود : فردى كه خواستار كمك مىباشد ، پدر ديگرى را كشته و مال او را گرفته است .
حضرت داود امر كرد آن را كه كمك مىخواست كشتند و مال او را به فرد ديگر دادند .
مردم از اين جريان شگفتزده شدند و آن را به يكديگر مىگفتند تا جريان به حضرت داود رسيد و از اين كار گرفته خاطر شد .
پس از خداوند خواست علم به حقايق امور را از او بگيرد و خداوند چنين نمود و سپس به او وحى كرد : ميان مردم با بيّنهها حكم نموده و علاوه بر آن از آنان بخواه كه به نام من سوگند ياد كنند . « 1 »
اين روايت را علّامهء مجلسى از محمّد بن يحيى ، از احمد بن محمّد ، از حسين بن سعيد ، از فضالة بن ايّوب ، از ابان بن عثمان ، از كسى كه به او خبر داده ، روايت نموده است و همانطور كه مىبينيد ابان بن عثمان سند روايت را ناتمام نقل كرده ، گذشته از اين ، او خود نزد برخى از بزرگان مانند علّامهء حلّى مورد قبول نيست .
در اين روايت ، مورد اختلاف مال و ثروت بيان شده است ، در روايت ديگر فرد شكايت شده ادّعاى شاكى را قبول داشته و شاكى معتقد بوده است كه جوانى بدون اجازهء او وارد باغ او شده و درختان انگور او را خراب كرده و جوان نيز اين شكايت را قبول داشته . حضرت داود بر اساس حكم واقع به نفع جوان حكم مىكند و باغ را به جوان تحويل مىدهد . . . . « 2 » و در روايت ديگر كه در آن تصريح شده حضرت داود يك بار بر اساس حكم واقع قضاوت كرده است - نه بر اساس بيّنه - اختلاف دربارهء مالكيّت گاو بوده است و هر يك از دو نفر براى خود بيّنه اقامه نموده بودند . . . . « 3 »
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار : 14 / 10 ، و شبيه آن در وسائل الشيعة : 18 / 167 .
( 2 ) . رك : بحار الأنوار : 14 / 6 .
( 3 ) . رك : بحار الأنوار : 14 / 7 . در مستدرك الوسائل : 17 / 361 اين موارد را به عنوان يك روايت نقل كرده است .