آن گاه حضرت نشستند و آن چند را فرا خواندند و نوجوان با آنان بود .
سپس حضرت از آنچه گفته بود سؤال كردند و او ادّعاى خود را دوباره بيان كرد و گريه مىنمود و مىگفت : اى اميرالمؤمنين ؛ به خدا سوگند من آنها را دربارهء مرگ پدرم متّهم مىدانم ؛ چرا كه قطعاً آنان حيله ورزيدند تا او را با خود از شهر خارج ساخته و در مال او طمع نمودند .
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از آنها سؤال كردند . آنها همان گونه كه به شريح گفته بودند بيان كردند : آن مرد فوت نمود و ما از ثروت او بىخبريم .
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به صورتهاى آنان نگاه كردند سپس فرمودند :
چه گمان مىكنيد ؟ ! آيا مىپنداريد من نمىدانم با پدر اين جوان چه نموديد ؟
اگر اين گونه باشد من داراى علمى اندك هستم !
سپس دستور فرمودند آنها را در مسجد متفرّق نموده و هر يك را به طرف يكى از پايههاى مسجد بردند . سپس آن حضرت كاتب خود را كه در آن روز عبيداللَّه بن ابى رافع بود فرا خواندند و به او فرمودند : بنشين .
سپس يكى از چند نفر را صدا زدند و فرمودند : مرا خبر ده و صدايت را بلند مكن : در چه تاريخى از منزلهاى خود خارج شديد و پدر اين نوجوان با شما بود ؟
گفت : در فلان روز .
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به ابن ابى رافع فرمودند : بنويس . سپس فرمودند : در چه ماهى بود ؟ او ماه فوت را تعيين كرد .
حضرت فرمود : بنويس . سپس فرمودند : در كدام سال ؟ او سال فوت را بيان كرد و عبيداللَّه بن ابى رافع نوشت .
فرمود : به چه مرضى فوت نمود ؟ او نام مرض را گفت .
دولت كريمه امام زمان (عج) (فارسى) — صفحة 66
مساهمون: سيد مرتضى مجتهدى سيستانى
ص٦٦