كلمهها
نجم : در اصل به معنى بروز و آشكار شدن است « نجم القرن و النبات » يعنى : شاخ و علف روئيد و آشكار شدن ، ستاره را از آن نجم گويند كه طلوع مىكند و آشكار مىشود .
هوى : هوى ( بضم ها و فتح آن ) فرود آمدن « هوى الشيء هويا و هويا :
سقط من علوّ الى اسفل » راغب به ضم اول : فرود آمدن و به فتح آن بالا رفتن گفته است .
غوى : غى و غواية : رفتن به راه هلاكت ، « غوى يغوى غيا و غواية :
سلك طريق الهلاك » .
قوى : جمع قوه است به معنى نيرو و قدرت . در اقرب الموارد گويد :
« رجل شديد القوى » مردى است كه تركيب خلقتش محكم باشد .
مرة : شدت . نوعى از مرور و گذشتن . اصالت عقل حالت مستمر .
افق : ناحيه . طرف . جمع آن آفاق است . در مجمع فرموده افق ناحيهء آسمان است ، نواحى زمين را بنا بر تشبيه به نواحى آسمان ، آفاق گفتهاند .
تدلى : تدلى : كشيده شدن به طرف پائين در مجمع فرموده : « الامتداد الى جهة السفل » از زجاج نقل كرده : « دنا - تدلى » هر دو به يك معنى است « دنا » : نزديك شد « تدلى » نزديكتر شد ، تعلق و آويزان شدن نيز آيد « تدلى الثمر من الشجر : تعلّق و استرسل » قاب : اندازه و مقدار .