حضرت پرچم را بدست عمر بن الخطاب داد او هم با ياران خود فرار كرد ، او يارانش را متهم مىكرد كه ترسيدند و فرار كردند ، يارانش نيز مىگفتند تو ترسيدى ما را نيز مجبور به فرار كردى ، ابن ابى الحديد دربارهء فرار شيخين ميگويد :
و ان انس لا انس الذين تقدما * و فرهما و الفرقد علما حوب
و للراية العظمى و قد ذهبا بها * ملابس ذل فوقها و جلابيب
عذرتكما انّ الحمام لمبغض * و ان بقاء النفس للنفس محبوب
يعنى اگر هر چيز را فراموش كنم آن دو نفر را كه فرمانده شده و فرار كردند از ياد نمىبرم حال آنكه مىدانستند فرار از جنگ گناه است .
تعجب كنيد براى پرچم بزرگى كه به وسيله فرار كردن پارچه آن را به لباس هزيمت مبدل كردند .
من شما را معذور ميدارم زيرا كه مرگ ناخوشايند است و ماندن نفس براى نفس محبوب مىباشد .
به هر حال پس از فرار شيخين رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود :
« لأعطين الراية غدا رجلا يحب اللَّه و رسوله و يحبّه اللَّه و رسوله كرّار غير فرّار لا يرجع حتى يفتح اللَّه على يديه »
يعنى : فردا پرچم را به دست دلير مردى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست مىدارد ، او هجوم كننده است ، فرار كننده نيست ، از جنگ دست بر نمىدارد تا خدا با دست او فتح كند .
مسلمانان آن شب را نگران صبح كردند كه اين موهبت نصيب چه كسى خواهد شد ؟ و هر يك اميدوار بودند كه پرچم به دست او داده شود ، فردا صبح رسول خدا فرمود : على بن ابى طالب كجاست ؟ گفتند : چشمش درد مىكند فرمود او را بياوريد چون او را آوردند ، رسول خدا آب دهان خويش را به چشم على