از جملهء : وليد بن مغيره كه بزرگشان بود و ابو جهل و ابى بن خلف و امية بن خلف و عتبه و شيبه پسران ربيعه و نضر بن حارث محضر ابو طالب آمده و گفتند : توشيخ ما و بزرگ مايى ، آمدهايم تا ميان ما و برادر زادهات داورى كنى ، كه او خردمندان ما را به سفاهت نسبت داده و به خدايان ما ناسزا مىگويد .
ابو طالب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را دعوت كرد و گفت : پسر برادرم اينها از قوم تو هستند و از تو سؤالى دارند فرمود : آن سؤال چيست ؟ گفتند از ما و معبودهاى ما دست بردار تا از تو و معبودت دست برداريم . فرمود : يك كلمه از من قبول كنيد كه با آن حكومت عرب و عجم به دست شما مىآيد ، ابو جهل گفت : خدا به پدرت رحمت كند ، ده كلمه قبول مىكنيم . فرمود : بگوئيد : « لا إله إلا اللَّه » آنها با شنيدن اين سخن برخاسته و رفتند و مىگفتند : اجعل الالهة الها واحدا » آيات در اين زمينه نازل شد .
روايت شده : اشك در چشمان آن حضرت حلقه زد و فرمود : عمويم به خدا قسم اگر آفتاب در دست راست من گذاشته شود و ماه در دست چپ من ، اين دعوت را ترك نخواهم كرد تا آن را پياده كنم و يا كشته شوم . ابو طالب گفت :
به دعوت خويش ادامه بده به خدا قسم چيزى به تو نخواهم گفت .
اين نقل در تفسير برهان و جاهاى ديگر با كمى تفاوت نقل شده است ، به نظر مىآيد كه اين ماجرا سبب نزول همه سوره باشد نه فقط چند آيه از اوّل آن .
اين سخن را كه ابو طالب به آن حضرت گفت ، همانست كه در شعر آن جناب آمده كه به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله عرض كرد :
و اللَّه لن يصلوا إليك بجمعهم * حتّى او سدّ في التراب دفينا
فاصدع بأمرك ما عليك غضاضته * و ابشر بذاك و قرّ منك عيونا