رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ، او را به آن حضرت بخشيد ، اين ماجرا پيش از بعثت آن حضرت بود .
حارثه پدر زيد از « يمن » به مكه آمد و پيش ابو طالب عليه السّلام رفت و گفت ببرادر زادهات بگو : زيد را به من بفروشد و يا او را آزاد كند ، ابو طالب چون اين سخن را به آن حضرت گفت : حضرت فرمود : او آزاد است هر كجا مىخواهد برود ، زيد حاضر نشد از آن حضرت جدا شود ( چون در آن حضرت خصال خوبى ديده بود ) پدرش حارثه از اين امر ناراحت شد ( و ميان مردم گفت : اى جماعت قريش شاهد باشيد كه « زيد » پسر من نيست ، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در ميان آن جمع برخاست و فرمود ، شاهد باشيد كه زيد پسر من است از آن به بعد او را زيد بن محمّد ( صلّى اللَّه عليه و آله ) مىخواندند .
آن حضرت چون مبعوث گرديد ، زيد را به اسلام دعوت كرد او نيز اسلام آورد ، پس از هجرت ، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از دختر عمهاش زينب دختر اميمة دختر عبد المطلب ، براى « زيد » خواستگارى كرد ، زينب از اين قضيه ناراحت شد ، همچنين برادرش عبد اللَّه بن جحش را ناخوش آمد كه زينب از قريش بود و « زيد » آزاد كرده و مطابق رسم جاهليت اين كار ناپسند بود .
چون آيهء
وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ . . .
نازل شد ، زينب و عبد اللَّه هر دو به آن كار راضى شدند ، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله عقد زينب را براى « زيد » خواند ولى در اثر اختلاف اخلاق كه ميان زيد و زينب بود ، پيوسته ما بين آن دو مشاجره بود آن حضرت هر چه توصيه فرمودند مؤثر واقع نشد ، بالاخره كار به طلاق كشيد پس از آنكه زيد زينب را طلاق داد ، حضرت او را به زنى گرفت تا بدعت پسر خواندهها با عمل آن حضرت شكسته شود .
چون اين جريان سر و صداى زياد ايجاد كرد : خداوند فرمود :
فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ