در دو طرف بهشت خانههاى من و خانوادهام بود ، خاك بهشت مانند مشك بود ، دختر جوانى ديدم در نهرهاى بهشت غوطه مىخورد گفتم : براى كدام كس هستى ؟ گفت : براى زيد بن حارثه ( پسر خواندهء حضرت ) وقت صبح اين مطلب را به زيد بن حارثه خبر دادم .
پرندگان بهشت را ديدم كه به بزرگى شتر خراسانى بودند ، انارهايش به اندازهء دلوهاى بزرگ بود ، درختى ديدم ضخامت تنهء آن به حدى بود كه پرنده در هفتصد سال نمىتوانست آن را دور بزند ، در بهشت منزلى نبود مگر آنكه در آن شاخهاى از آن درخت بود ، گفتم : جبرئيل اين درخت چيست ؟
گفت : اين درخت طوبى است ، خدا فرموده :
طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ
.
آن حضرت فرمود : چون داخل بهشت شدم به فكرم رسيد ، كه از جبرئيل از آن درياها و عجائب آنها سؤال كردم گفت : آنها خيمههاى حجابات خدا هستند كه اگر نبودند نور عرش همهء آنچه را كه در عرش بود آشكار مىكرد .
به سدرة المنتهى رسيدم ، ديدم يك برگ از آن ، امّتى را سايه مىافكند و از آن به فاصلهاى بودم كه خدا فرموده
قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى
خدا مرا ندا كرد كه :
آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ
من در جواب از طرف خود و امّتم گفتم :
وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ
.
خدا فرمود :
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ
من گفتم :
رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا
خدا جواب داد : مؤاخذهات نخواهم كرد ، گفتم :
رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا
خدا جواب داد ، تكليف دشوار را بر تو حمل نخواهم كرد ، گفتم :
رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى