پس از اين گفتگو چون بارها را باز كردند قيمت گندمها را در ميان انبانها پيدا كردند گفتند : پدرجان ديگر چه مىخواهيم اين شاهد صدق وزير است كه قيمتها را نيز بر گردانده است يعقوب گفت : برادرتان را هرگز با شما نخواهم فرستاد مگر آنكه پيمان محكم خدايى به بنديد كه او را به من برگردانيد مگر آنكه بلاى آسمانى پيش بيايد آنها پيمان بستند ، يعقوب گفت : خدا بر اين پيمان شاهد است .
58 -
وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
.
گويند چون قحطى شروع شد يعقوب به فرزندان خود فرمود شنيدهام در مصر طعام مىفروشند و فروشنده مرد شايستهاى است ، برويد انشاء اللَّه او به شما خوبى مىكند . مىشود گفت فاصلهء انداخته شدن يوسف به چاه تا آن روز بيشتر از بيست سال بود ، يوسف هفت سال در زندان مانده بود ، هفت سال بعد از خارج شدن گندم جمع كرده بود و قبلا نيز اقلا هفت سال در خانهء عزيز مانده و جوان شده بود ، به هر حال يوسف آنها را شناخت در حالى كه آنها يوسف را نمىشناختند .
59 -
وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ
.
يوسف اگر بدون مقدمه مىگفت : برادرتان را نيز بياوريد آنها توهم مىكردند كه اين از كجا مىداند ما برادر داريم ، پس قهرا يوسف با آنها گفتگو كرده و آنها گفتهاند يازده برادريم يكى پيش پدرمان مانده است ، آن گاه يوسف وانمود كرده كه به ديدن او علاقهمند است حتما بايد او را بياورند و گرنه به آنها گندم نخواهد فروخت .