زن ديگرى نگرفت . زندگى آن حضرت با خديجهء كبرى بسيار لذّت بخش و سعادت آميز بود ، خديجه به شوهر بزرگوارش بسيار علاقهمند بود ، رسول خدا نيز تا زنده بود او را از ياد نبرد .
روزى « هاله » خواهر خديجه به زيارت مدينه آمد ، رسول خدا صداى او را از درون خانه شنيد ، گويا صدا از حنجرهء خديجه بيرون مىآمد ، آن حضرت گفت : خدايا اين هاله است ؟ ( خواهر خديجه غمخوار روزهاى محنت من ؟ ) عائشه از شنيدن نام « خديجه » كه بوى حتى بعد از مردن نيز رشك مىبرد ناراحت شد و به آن حضرت گفت : « چه مىگويى از عجوزهاى از عجوزههاى قريش كه دو گوشهء دهانش سرخ بود ، روزگارى است مرده ، خدا بهتر از او را به تو داده است ؟ ! رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از اين جسارت بر آشفت و به عائشه بانگ زد : « به خدا قسم ، خدا بهتر از او را به من نداده است ، او به من ايمان آورد آن گاه كه مردم كافر بودند روزى مرا تصديق كرد كه مردم تكذيبم مىكردند ، او با ثروت خويش مرا يارى نمود روزى كه مردم محرومم نمودند ، خدا از او به من فرزندانى داد ، نه از زنان ديگر » .
عائشه سخن كوتاه كرد و در دل گفت : به خدا ديگر از خديجه ، نام نمىبرم « 1 » روزى آن حضرت به منزل وارد شد ، ديد عائشه بفاطمه عليها السّلام بانگ زده و ميگويد :
دختر خديجه به خدا قسم چنان مىپندارى كه مادرت بر ما برترى داشت ، او چه برترى بر ما داشت ؟ ! او مانند يكى از ما بود ! رسول خدا صداى عائشه را شنيد فاطمه چون آن حضرت را ديد گريست ، حضرت فرمود : عزيزم چرا گريه مىكنى ؟
گفت : پدر جان عائشه مادرم را بىحرمتى كرد .
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به غضب آمد و فرمود : ساكت باش اى حميراء ( لقب
هامش
( 1 ) نساء النبى بنت الشاطى / 44 - سيرهء حلبيه ج 2 / 352 .