- النجم آيه 21 و 22 - و غير اينها از آيات .
[ سوره الزخرف ( 43 ) : آيه 17 ]
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ ( 17 )
و زمانى كه بشارت دهند يكى از آنها به آنچه مثل زدهاند از براى خداى رحمن كه دختر پيدا كردهاى كه مىگويند ملائكه دختران خدا هستند صورت آنها سياه مىشود و او سر به زير مىگردد آن قدر اين مشركين حجاز مخصوصا اهل مكه دختر را بد مىدانند و حال آنها تغيير مىكند كه بسا آنها را زنده زير خاك مىكنند يا به يك حال بدى به سختى آنها را نگاه مىدارند و اين عقيده هنوز در عرب جاهليت كه اگر به كسى از آنها بگويند فلانى شوهر دختر شما است يا شوهر خواهر شما است بسيار متغيّر مىشود .
چنانچه خداوند مىفرمايد
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ
- نحل آيهء 60 و 61 - و بالعكس اگر زنى پسرى آورد و لو از زنا باشد كسانى كه با او زنا كردند هر كدام مدعى مىشوند كه اين پسر از من است و بسا در موضوع او با هم جنگ و زد و خورد مىكنند چنانچه در موضوع زياد چون مادرش از زنان ذات الاعلام بود پدرش معلوم نشد كيست كه مىگفتند زياد بن ابيه حتى عمرو عاص در مجلس معاويه حضور جماعتى گفت كه من در جاهليت زنهاى زانيه بسيار داشتم روزى ابو سفيان از سفر آمد نزد من و گفت يك زانيه بر من بياور گفتم من فعلا جز سميّه كسى را ندارم گفت او را نمىخواهم چون دهانش متعفن است گفتم من غير او را ندارم ناچار راضى شد و رفت نزد او و چون برگشت ديدم قطرات منى از عورتش مىريزد فورا معاويه برخاست و گفت زياد برادر من است و دست زياد را گرفت و برد در حرمسراى خود و بدخترانش گفت اين عموى شما است و بشما محرم است و همچنين در حق عبيد اللَّه كه چهل نفر مدعى شدند كه ما نزد مرجانه رفتهايم و اين پسر از ما است بالاخره راضى شدند كه اشخاص قيافه شناس بيايند و تشخيص دهند كه اين شباهت به كدام دارد آمدند و گفتند به هيچ كدام شما شباهت ندارد فقط انگشت ابهام پاى او شبيه به زياد است