آنها را برد در شعب ابى طالب و هيچ وسيله بر امرار معاش نداشتند سه سال در شعب بودند فقط زنهاى مكه در خفاى مردان شبانه مختصر آذوقه بر شتر بار مىكردند و به طرف شعب روانه مىكردند تا موقعى كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و سلم خبر داد كه جبرائيل خبر داد كه طومار آنها را موريانه خورده فقط اسم اللَّه باقى مانده حضرت ابى طالب آمد در مسجد الحرام سران قريش خيال كردند كه حاضر شده پيغمبر صلّى اللَّه عليه و سلم را تسليم آنها كند فرمود :
اين پسر برادر من يك هم چه خبرى داده برويد مشاهده كنيد اگر راست است بدانيد آن پيغمبر است و از جانب الهى وحى به او مىرسد و اگر دروغ است من او را تسليم شما ميكنم قبول كردند بنى شيبه را خواستند كليد در كعبه نزد آنها بود باز كردند لوله را ديدند هيچ تصرفى در آن نشده چون باز كردند ديدند فرمايش او صدق است اجازه دادند بيايند در مكه و تا ابى طالب زنده بود چندان اذيت نمىكردند ، پس از فوت ابى طالب و در همان سال خديجه هم فوت نمود و حمزه هم رفته بود به شكار چهل نفر تصميم قتل آن حضرت را گرفتند آمدند حضرت سر قبر خديجه بود عبا بگردنش فشار دادند به نحوى كه يقين به موت او پيدا كردند ، پس از آن حضرت تشريف برد در مسجد حمزه از شكار آمد حضرت را برد منزل و ايمان آورد تا ليلة المبيت دور خانه او را گرفتند كه او را بقتل رسانند از آن طرف بسيارى از اهل مدينه بواسطه خبرهاى يهود مىآمدند مكّه و به شرف اسلام مشرف مىشدند و اصرار داشتند كه حضرت را به مدينه برند و از ظلم قريش نجات دهند حضرت مىفرمود اجازه ندارم ، تا اين آيه نازل شد و حضرت از خداوند در خواست نمود كه عرض كرد .
(
رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
) امريه رسيد و در ليلة المبيت هجرت فرمود و نجات پيدا كرد از ظلم ظالمين و از ميانه آنها بيرون رفت