به مقدار مرتبهاى كه لايق باشد و او به حسب مقتضى حكمت و وفق مصلحت .
علّامه شعرانى : تنگى و فراخى رگها و بلندى و كوتاهى و بزرگى و خردى و اندازه هر عضوى از اعضاى انسان و حيوان و مقدار ترشّحات داخلى كه براى هضم و دافع انواع غذا لازم است و اندازهء تركيبات كيمياوى موافق حكمتى است كه خداوند مقدار آن را معيّن فرموده است . « 1 »
فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ
. « 2 »
مؤلف : در خبر است كه يك روز موسى عليه السّلام به مناجات مىرفت ، به خرابهاى بگذشت ، از آنجا نالهاى مىآمد در آنجا رفت ، مردى را ديد برهنه بر سر خاك خفته ، خشتى زير سر گرفته بر او عورتپوش بود ، مىناليد و در آن ناله چيزى مىگفت :
موسى به نزديك او شد . مىگفت : « الهي ! ترى حالي و غربتي و وحدتي و تعرف فقري و فاقتي » . موسى برفت و مناجات كرد ، بگفت و شنيد ، چون خواست تا برگردد ، حقّ تعالى گفت : يا موسى ! پيغام آن درويش نبگذارى ؟ گفت : بار خدايا ! تو عالمترى .
حكايت وحدت و وحشت مىكرد و شكايت فقر و فاقه ، گفت : برو و او را از من سلام كن و بگوى : خدايت سلام مىرساند و مىگويد : تو تنها نيستى كه من انيس توام و تو غريب نئى كه من جليس توام و تو درويش نئى كه من وكيل توام . موسى بيامد و بر بالين آن درويش بنشست و آن پيغام بگزارد ، درويش گفت : يا كليم اللّه ! مرا اين مايه بس است كه خداى تعالى حديث من بشنود و آن را جواب دهد . آنگه نعره بزد و جان داد . موسى عليه السّلام با ميان بنى اسرائيل آمد و ايشان را خبر داد ، بشتافتند ، موسى عليه السّلام با اشراف بنى اسرائيل بيامدند تا به دفن او مشغول شوند ، چون درآمد ، آن خرقهء عورتپوش ديد و آن خشت و درويش را نديد . گفت : بار خدايا ! اين درويش كجا رفت ؟ زمينش فروبرد يا گرگش بخورد ؟ جبرئيل آمد و گفت : اين گمانهاست كه
هامش
( 1 ) . منهج الصادقين ، ج 9 ، ص 111 .
( 2 ) . قمر ( 54 ) آيهء 55 .