علّامه شعرانى : در تفسير عبده « 1 » گويد : اشاره به قاعدهاى است كه مردم عصر ما آن را تنازع بقا مىگويند . و گويد : اين قاعده از اصول مادّيّين نيست ، بلكه در چند جاى قرآن بدان اشاره شده و تنازع افراد انسان براى انتخاب زندگى بهتر است كه در آن عدل و حقّ و امن حاصل باشد ، نه براى ظلم و جور و از اينجا گفت :
لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ
اگر دفع مردم نبود بعضى ، به بعضى زمين فاسد مىشد ، پس دفاعى مطلوب است كه فساد را از زمين ببرد و آن حكم كه بهتر باشد به جاى فساد نشاند و جاى ديگر فرمود :
وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيراً
. « 2 » و « 3 »
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ
. « 4 »
مؤلف : و آنگه گفت : اگر من خواهم نكنند ، دليل آن نكند كه چون مىكنند او مىخواهد .
علّامه شعرانى : خداى تعالى انسان را مختار آفريد و اجبار بر خلاف سرشت اوست . از اين جهت ، اگر همهء نعمتهاى جهان را براى كسى فراهم كنند [ و ] او را در جايى محبوس كنند ، راضى نشود و آزادى را بر همه نعمتها ترجيح دهد و چون مردم مختار باشند ، هر صنعت و علم و هنر كه از آثار وجود آنان است ، پديد آورند و در دولت سلاطين جائر كه همه مقهور و دلمردهاند ، كارى از آنها نبايد ، مگر آنكه جائر بخواهد ، لذا خداوند تعالى هم در اوامر و نواهى خود آنان را مجبور نكرد و اگر مىخواست مجبور كند ، مىتوانست ، مانند ساير حيوانات كه كار خود را به غريزه انجام مىدهند ، انسان هم طورى مىشد كه از معاصى الهى بالفطره اجتناب مىكرد ، امّا
هامش
( 1 ) . المنار ، ج 2 ، ص 497 .
( 2 ) . حجّ ( 22 ) آيهء 40 .
( 3 ) . روح الجنان ، ج 2 ، ص 310 .
( 4 ) . بقره ( 2 ) آيهء 253 .