هامش
- ح 442 تا 445 .
دلائل زيادى براى ضرورت و لزوم وجود پيامبر بيان شده است كه بنابر همان دلائل ، وجود جانشين و وصىّ پيامبر نيز ، واجب است ، تا مردمان پس از او به جانشين وى مراجعه نمايند ، به همان گونهاى كه در زمان حيات پيامبر براى مسائل زندگى خود به وى مراجعه مىكردند . بنابراين لطف خداوند تبارك و تعالى اقتضاء دارد كه امام را نصب نمايد و بر مردم نيز واجب است كه امام را بشناسند و از او پيروى كنند ، زيرا كه پيروى كردن بدون معرفت و بدون شناخت ، نه معنا داشته و نه امكان دارد .
در اينجا اشكالى شده است كه خلاصه آن چنين است :
علت برانگيختن پيامبر ، با انتصاب امام فرق مىكند ، زيرا كه مردم در امور معاش و شؤون زندگى مادى و جنبههاى اخروى و امور مربوط به معاد ، به پيغمبر نيازمندند تا از جانب خداوند ، قانونى براى آنان بياورد و مطابق آن عمل نمايند و چون پيغمبر آنچه مورد نياز مردم است براى آنها آورد و قواعد و احكامى برايشان فرمود و مردم آنها را شناختند و عمل كردند ديگر نياز بر طرف مىشود ، و براى بيان و آموزش قواعد و احكام دين نيز علماء مىتوانند آن را به مردم آموزش دهند ، پس وجود خليفه و وصىّ لازم نباشد .
اما اين اشكال به جهات زير وارد نمىباشد :
اول اينكه : پيامبر قوانين را به طور كلى بيان فرموده و دستورات دين را به مقدار مورد نياز مردم در آن زمان تشريح كرده است ، و اين مطلب براى كسانى كه به احاديث پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم مراجعه كنند واضح است . بنابراين احتياج مردم با آن مقدار از بيان بر طرف نشده ، بلكه پارهاى از مسائل حتى بر علماء و دانشمندان بزرگ پوشيده مىماند - تا چه رسد به ديگران - پس افراد بشر از وجود امام و پيشواى معصوم ناگزير هستند تا به او مراجعه كنند ، و شؤون مختلف خويش را -