عادل آن را تشخيص دهد و حد كمتر تعزير سى تازيانه كه بعضى فرمودهاند نيست ، و مىشود كمتر از آن هم باشد . و روايت شده است كه خداوند عالم دهانهاى از آتش به دهان كسى كه اين عمل را انجام دهد مىزند و ملائكه آسمان و زمين و ملائكه رحمت و غضب بر او لعنت مىكنند و جهنم براى او مهيا خواهد بود ، ولى اگر توبه كند توبه او قبول مىشود .
مسأله 2801 - اگر كسى زن و مرد را براى زنا و يا مرد و پسر را براى لواط به هم برساند ، چنان كه آن كس زن باشد ، بايد هفتادوپنج تازيانه به او بزنند و همچنين است اگر مرد باشد و مشهور آن است كه مرد را اضافه بر تازيانه ، سرش را بتراشند و در كوچه و بازار بگردانند و از محلى كه در آن محل اين كار را انجام داده بيرونش كنند ، ولى بايد دانست كه اين حكم دليل محكمى ندارد به غير از شهرت ، بنابراين احتياط واجب ترك اين كارها مىباشد خصوصاً در صورتى كه اين كار ، دفعه اول او باشد نه دفعه دوم ، بلى اگر حاكم شرع تشخيص دهد ريشه فساد كنده نمىشود جز به اينكه او را از آن شهر بيرون كند مىتواند اين كار را بحسب مصالح انجام دهد .
مسأله 2802 - اگر كسى بخواهد با زنى زنا كند ، يا با پسرى لواط نمايد ، و بدون آنكه او را بكشند جلوگيرى از او ممكن نباشد كشتن او جايز است .
مسأله 2803 - اگر كسى به مرد يا زن مسلمانى كه بالغ و عاقل و آزاد است نسبت زنا يا لواط بدهد مثلًا به او بگويد ولدالزنا و آن شخص كه اين فحش را به او دادهاند كسى نباشد كه متظاهر به اين كارها باشد به طورى كه پرده حيا را دريده باشد بايد او را هشتاد تازيانه به نحوى كه در شرع معين است بزنند ولى اگر كسى كه به او اين دشنام را دادهاند عفيف و آبرومند نباشد و متظاهر به زنا و لواط است اين حد را نبايد به كسى كه اين دشنام را به او داده بزنند ، و نيز اگر دشنام دهنده قصد معناى واقعى آنها را نكرده است به طورى كه در نظر مردم واضح باشدكه مىخواسته با امثال اين الفاظ به او توهين كند اين حد را نبايد به او بزنند ولى حاكم شرع مىتواند او را به اندازه كمتر از اين حد يا به نحو ديگرى تعزير و ادب نمايد . و بايد دانست كه تازيانههايى كه در اين حد ، كه حد قذفش مىنامند ، مىزنند نبايد به شدت تازيانههايى كه براى زنا مىزنند و نه به خفت تازيانههايى كه براى تعزير مىزنند باشد ، بلكه بايد در حد متوسط بين اين دو باشد .
رساله عمليه هداية المتقين (به انضمام رساله مضاربه و مسائل ديگر روز) (فارسى) — صفحة 524
مساهمون: الشيخ محمد على إسماعيل پور القمشهاى
ص٥٢٤