قورباغهاى او را صدا كرد و گفت : از شب نخوابى يك شب عجب به خود راه دادى در حالى كه چهل سال است زير اين صخره ، زبان من از ذكر خداى متعال خشك نشده است ! « 1 »
بلى انسانى كه ذرهاى ناتوان در عالم بىانتهاء است ، از هيچ جاى آينده باخبر نيست و ضرر و نفع خود را درك نمىكند ، نه توان مقابله با دشمن خارجى دارد و نه بيمارى و مرض درونى خود را مداوا مىكند ، هر لحظه بهسوى چاه مرگ سرازير است و توان پرهيز از رو در روئى با آن را ندارد ، بسا چيزهائى مىخواهد و ندارد ، علم مىخواهد و توان درك آن نيست ، لذّت مىجويد قادر به رسيدن به آن نيست ، و بسا خوردنيها مىخواهد و مضر است ، از تلخيها متنفر و داروست و . . . آرى ، او كه فردا مىبايست در پيشگاه حق با بار خطا بايستد و انگشت حسرت بر دهان نهد ، بر سر و صورت بزند ، به چپ و راست مضطربانه بنگرد ، و . . . جائى براى عجب دارد ؟
قال الصادق عليه السلام :
« انْ كانَ الْمَمَرُّ عَلَى الصِّراطِ حَقّاً فَالْعُجْبُ لِماذاء » « 2 »
گويند :
پادشاهى با كمال غرور قصد سياحت كرد . چندين لباس آوردند ، بهترين را پوشيد ، چند رأس اسب آوردند ، بهترين را انتخاب نمودو . . .
وى با خادمان و محافظان خود به راه افتاد و به احدى اعتناء نمىكرد و جواب كس نمىداد ، ناگهان ديد شخصى سد راه او شد و افسار اسب او را گرفت و گفت :
حاجتى دارم . گفتند : وقت مراجعت بگو . گفت : الان بايد بگويم گفتند : خوب بگو ، گفت : بايد مخفيانه بگويم . شاه گوش نزديك او برد . گفت : من عزرائيلم آمدهام جانت را بگيرم . لرزه بر اندام شاه افتاد . باد غرورش شكست ، گفت : مهلتى ده تا به
هامش
( 1 ) - ( مستدرك الوسايل - جلد 1 - صفحه 142 ) .
( 2 ) - اگر گذشت از پل صراط محقق خواهد شد ، پس چرا عجب به خود راه مىدهيد . ( بحار الانوار - جلد 78 - صفحه 190 ) .