تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق در قرآن و سنت (فارسى) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
دادى ؟ دوان دوان همهء كسيه را به او رساندم و از اينكه مادر متوكل متوجه شود ، وحشت داشتم . زنم گفت : به خدا توكّل كن كه جدّ سيّد تو را يارى مىكند . باز صداى در بلند شد ، چند غلام آمدند و گفتند : مادر متوكل با تو كار دارد ، با اضطراب نزد وى رفتم . وقتى به او رسيدم ، گفت : اى احمد خداوند به تو و همسرت پاداش خير دهد . گفتم : جريان چيست ؟ گفت : همين‌كه به خواب رفتم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود : خداوند تو و زن احمد بن خضيب را رحمت كند . بگو ببينم كه چه كرده‌اى ؟ ماجرا را بازگو كردم . وى مقدارى به من و زنم و نيز مقدارى براى همان سيّد دادند . به در خانهء علوى آمدم . همين كه در زدم ، علوى صدا بلند كرد : اى احمد با آنچه آورده‌اى وارد شو ، داخل شدم پرسيدم : از كجا دانستيد منم ؟ گفت : وقتى اشرفيها را به خانه آوردم زنم گفت : بيا نماز بخوانيم و براى زن احمد دعا كنيم ، بعد از نماز و دعا بخواب رفتيم ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله را در خواب ديديم كه فرمود : شكر نعمت كرديد ، نعمت ديگرى را همان كس خواهد آورد . فضائل السادات آورده است : « اسحاق بن ابراهيم طاهرى » در عالم رؤيا پيامبر خدا را ديد كه فرمود : قاتل را آزاد كن ، با ترس و اضطراب از خواب برخاست و كسى را كه به جرم قتل به زندان انداخته بود ، طلبيد . وقتى او را به حضور آوردند ، اسحاق پرسيد : تو كيستى و داستان تو چيست ؟ قاتل گفت : جماعتى اهل فساد هستيم . پير عجوزه‌اى دختران را فريب مىدهد و نزد ما مىآورد . چندى پيش دخترى زيبا روى آورد كه به محض ورود به خانه غش كرد . وقتى به هوش آمد گفت : از خدا بترسيد ، اين عجوزه مرا فريب داد و گفت : فلان محله تماشائى است برويم نگاه كنيم ، من از نسل حضرت زهرا عليها السلام هستم ، جد من رسول خداست . رفقايم اعتناء نكردند . من بپاس حرمت پيامبر با آنها مخالفت كردم . بزرگ آنها را كشتم و دختر را سالم نجات دادم . همسايه‌ها آمدند و كارد خون آلود را در دست من ديدند