فرود آمد و دهانه غار را گرفت . آنان به يكديگر گفتند : به گذشته خود بنگريد ، خدا را به كارى كه خالص براى او انجام دادهايد بخوانيد ، تا شايد گشايش يابيد .
يكى از آنها گفت : من پدر و مادرى بسيار سالخورده و فرزندان خردسال داشتم . گوسفندان را به چرا مىبردم وقتى باز مىگشتم و شير گوسفندان را مىدوشيدم ، اول به پدر و مادرم مىنوشاندم و بعد به فرزندانم . روزى دير برگشتم و وقتى آمدم پدر و مادرم به خواب رفته بودند . مثل هر وقت شير را دوشيدم و روى سر آن دو نشستم ، كراهت داشتم كه بيدارشان كنم تا سپيده دميد . خدايا اگر تو مىدانى فقط براى تو كردم روزنهاى بر ما بگشا تا آسمان را ببينيم ، خدا بخشى را باز نمود و آسمان را ديدند .
دومى گفت : خدايا تو مىدانى من دختر عمويم را بسيار بيشتر از عشق مردان به زنان ، دوست مىداشتم خواستم كام بردارم و او مانع شد ، و صد دينار طلب كرد . با زحمت بسيار پول را فراهم كردم ، و به وعده گاه رفتم وقتى بين دو پاى او قرار گرفتم گفت : بنده خدا از خدا پروا كن و مهر را جز به حق باز نكن ، من برخواستم و از ترس تو از اين همه علاقه چشم پوشيدم ، اگر مىدانى كه اين كار را براى تو كردم بر ما روزنهاى بگشاى ، پس گشايش حاصل شد و روزنه بازتر شد .
سومى گفت : خدايا من كارگرى در برابر يك وزنه برنج به كار گرفتم ، چون كارش پايان يافت و خواستم مزدش را بپردازم نپذيرفت ، من سهم او را كاشتم تا اين كه از حاصل آن گله گاه و چوپان تهيه كردم . وى نزد من آمد و گفت از خدا پروا كن و سهم مرا بده . گفتم آن گله و چوپانش را بگير . گفت : از خدا پروا كن و مرا تمسخر نكن ، گفتم : مسخره نمىكنم ، برو بردار ، رفت و آنها را برد . خدايا اگر مىدانى كه من اين را براى رضاى تو انجام دادم بقيه شكاف را باز نما ، در غار باز شد و آنان خارج شدند .
نهج الفصاحة (ترجمه اى روان نمايه اى براى محققان و اسناد روايات) (فارسى) — صفحة 615
مساهمون: على غضنفرى
ص٦١٥