با آن دو نفر دوست آمديم كه سوار ماشين بشويم ، يك مسجد بود در آنجا و يك آقاى بادكوبهاى امام جماعت مسجد بود . دوستمان گفت كه برويم پيش اين آقا ، از ايشان هم بعد از نماز خداحافظى بكنيم .
وقتى از مسجد بيرون آمديم ، دوستمان گفت كه آقا براى هر نفر ما يك تومان پول داده است . بعد كه پول من شد شش تومان ، ديدم كه خواب هم تحقق پيدا كرد .
وقتى به قم آمديم نصف بيشتر پول ، خرج راهمان شده بود . بعضى از دوستان در اينجا به ما مىگفتند : آخه بابا شما با دو تومان پول آمدهايد قم ! !
آن وقت هم رفت و آمد مشكل بود ، و به زودى نمىشد كه تماس گرفت . اساتيد ما فهميدند كه ما پولمان كم است و ناراحتيم ، به ما گفتند شما فكر كنيد كه پول زيادى به اينجا آوردهايد ، يك سال ماندهايد و بعد پولتان تمام شده است ، آن وقت چه كار مىكرديد ، حالا امروز هم همان كار را بكنيد .
ما هم توكل به خدا كرديم . گفتيم به اينجا آمدهايم ، روزى ما هم بايد برسد . يك روايت هم ديده بودم كه هر كس براى تحصيل علم برود ، بر او لازم نيست كه كار بكند ، اطمينان به خدا داشته باشد ، توكل بر خدا بكند و مشغول تحصيل بشود ، خدا روزى را مىدهد .
ما هم گفتيم بنا بر اين روايت ، وظيفهء ما اين است كه اينجا آمدهايم درس بخوانيم .
تقريباً چهار سال به طور جدى در قم درس خوانديم ، كه به ده رفتيم و سرى به اقوام و دوستان زديم . و در اين مدت ، يك تومان هم از ده براى ما پول نيامد . همين طور اعتقاد و توكل به خدا داشتيم ، و خدا هم به ما روزى مىداد . حالا ، يك روز خوب بود و يك روز بد ، به هر حال ما با آن مىساختيم . و بعد اينجا مانديم و درس خوانديم . مدتى به درس مرحوم آقاى حجت مىرفتيم ، مدتى به درس مرحوم آقاى صدر مىرفتيم ، و مدت كمى هم به درس مرحوم آقاى خوانسارى مىرفتيم . به هر حال صبر و حوصله كرديم ، گر چه به جايى نرسيديم ، ولى سن ما به اينجا رسيد .
سؤال اول : با تشكراز اين كه لطف فرموديد و گوشههايى از زندگى پر افتخارتان را
گفتارها و نوشتارها در نشريات و مقدمه كتاب ها (فارسى) — صفحة 346
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٣٤٦