صميمانه تشكر و سپاسگزارى مىنماييم .
* قبل از هر سؤال ، نظر به علاقه خاصى كه تودهء مردم نسبت به جناب عالى دارند ، مايلاند كه در مورد بيوگرافى زندگى شما بيشتر بدانند . ما مىتوانستيم شرح زندگى پر افتخار شما را از دوستان و شاگردانتان پرس و جو كنيم ، ولى شنيدن آن از زبان خود شما ، لطافت و ارزش ديگرى دارد . استدعا داريم كه در اين مورد مطالبى را بفرماييد .
بسم اللَّه الرحمن الرحيم . ما يك روستا زادهايم كه در ده ، زندگى مىكرديم . دهى به نام « آلنى » كه در يك فرسخى « مشكين شهر » قرار دارد . مرحوم پدرمان ، پس از گذشت تقريباً 25 سال از عمرش - كه هيچ درس نخوانده بود - شوق پيدا كرد كه برود و درس قديمه بخواند .
پدرمان ما را به اردبيل برد ، مدتى در آنجا درس خواند و بعد ميل پيدا كرد كه به زنجان برود . در آن زمان حوزهء علميه زنجان ، تقريباً بهتر از جاهاى ديگر بود . و پس از مدتى پدرمان تصميم گرفت كه به نجف برود .
آن وقت ما خيلى كوچك بوديم كه او ما را در ده گذاشت و رفت . زندگى ما خيلى پايين و سطحى مىگذشت . يادم هست كه چراغ ما از نوعى بود كه آن را خودشان از گل مىساختند ، و در آن روغن كرچك مىريختند .
پس از چهار سال كه پدرمان در نجف بودند ، نامه نوشتند و ما را دايىمان به اتفاق خانواده به نجف بردند . ما هم چهار سال در نجف بوديم . آن وقت هم بچه بوديم و تازه به مكتب مىرفتيم . آنجا نزديك به دو سال « امثله » و « صرف مير » شروع كرديم ، كه اولين قدم براى درسهاى عربى است .
وقتى مادرمان در نجف فوت كرد ، پدرمان ما را برداشت و دوباره به ده آورد . باز مدتى در ده زندگى كرديم كه پدرم مرحوم شد .
مرحوم پدرم به درس قرآن و تفسير و احكام دين ، خيلى ميل داشت . گر چه از شاگردان مرحوم اصفهانى و نايينى بود ، ولى چون دير شروع كرده بود ، آن مقدار كه خودش مىخواست ، موفق نشده بود . بدين جهت به من وصيت كرد و گفت كه روز
گفتارها و نوشتارها در نشريات و مقدمه كتاب ها (فارسى) — صفحة 344
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٣٤٤