قيامت پيش من روسياه بيايى ، اگر اين درس را تعقيب نكنى . و بعد گفت كه بايد حداقل دو جلد « شرح لمعه » را تمام كنى .
دو جلد شرح لمعه ، از كتابهاى فقه اسلامى و بسيار پر ارزشى است . اگر كسى يك دوره اين دو جلد كتاب را بخواند ، به مسائل اسلامى زيادى آشنا مىشود .
پس از فوت پدر ، ما يتيم بوديم و هيچى هم نداشتيم . در آن وقت كه شايد اوايل بلوغمان بود ، شانزده ساله بوديم . يكى دو سال گذشت ، ولى ما قدرت پيدا نكرديم كه برويم و درس بخوانيم . كسى هم نبود كه به ما پول بدهد . به هر حال ، پس از مدتى به فكر افتاديم كه خوب ، پدرمان به ما وصيت كرده و بايد آن را انجام بدهيم . اين بود كه پياده از ده به اردبيل آمديم ، كه نزديك به ده فرسخ ( شصت كيلومتر ) مسافت آن مىشد .
بار اول كه آمديم ، جايى را پيدا نكرديم . دوباره به ده برگشتيم ، باز دوباره دفعه دوم همين حركت را شروع كرديم . حالا يادم نيست كه با الاغ آمديم يا پياده .
در اردبيل با يكى از دوستان ملاقات كرديم ، و او به ما گفت كه در اردبيل درس درستى نيست ، بياييد با هم به قم برويم و آنجا درس بخوانيم . اين حرف در مغز من خيلى اثر كرد و تصميم گرفتم كه با او به قم بيايم . دوست ديگرى هم پيدا شد و ما سه نفر شديم . من گفتم كه حالا بايد چه بكنيم ، خرج راه هم نداريم . همان وقت خوابى ديدم كه بعداً مثل معجزه تحقق پيدا كرد . . .
خواب ديدم كه در خانهاى هستم ، و بايد از يك عدهاى پذيرايى كنم . بعد ديدم كه يك ظرف بزرگى پر از كره آوردند و به همراه شش تومان پول به من دادند ، و بعد از خواب بيدار شدم . . .
چند روز يا چند ماه - درست يادم نيست - كه از اين خواب مىگذشت ، ما به فكر افتاديم كه به قم بياييم . مرحوم پدرم در اطراف اردبيل دوستانى داشت . رفتم و به آنها سرى زدم ، و آنها فهميدند كه ما مىخواهيم برويم و درس بخوانيم . خوب اينها به ما كمك كردند . به نظرم كه چهار تومان يا پنج تومان در مجموع ، پول به دستمان آمد . ياد خوابى كه ديده بودم افتادم . گفتم خوب ، حالا لازم نيست كه جزئياتش تحقق پيدا كند .
گفتارها و نوشتارها در نشريات و مقدمه كتاب ها (فارسى) — صفحة 345
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٣٤٥