مىخواند ، مىگويند امام ايستاد براى دعا در روز عرفه از جملاتش اين جمله را شنيدم كه مىگويد :
ما اقرَبَكَ مِنّى وَ ابعدَنَى عَنكَ ؛
خدا تو چه قدر به من مهربانى تو چه قدر به من نزديكى و چرا من از تو دورم ؟
ما يحجُبُنى عَنكَ ؛
خدا آن حجاب چيست كه نمىگذارد من به تو نزديك شوم و من با تو رابطهام محكمتر شود .
أَنْتَ الَّذِى أَشْرَقْتَ الْأَنْوَارَ فِى قُلُوبِ أَوْلِيَائِكَ حَتَّى عَرَفُوكَ ؛
پروردگارا ، تو كسى هستى كه نور بر دلهاى دوستانت اشراق فرمودى .
دلها باز شد ، نور پيدا شد . وقتى كه به گناه مىرسى ، آثار نور اين است . وقتى كه انسان به گناهى مىرسد ، اثر آن نور اين است . مىگويد نكن اين گناه است . به چشم دستور مىدهد نگاه نكن ، حرام است . به گوش دستور مىدهد نشنو ، حرام است . به دست و پا دستور مىدهد نرو ، گناه است . حركت مكن ، گناه است .
تاريخچهاى در بارهء شرح حال سلمان ديدم . اين مرد الهى ، اين مردى كه مدتها كوشيد و دنبال حقيقت رفت و جست و جو كرد . اصفهان كجا ؟ دهى به نام « جى » در اطراف اصفهان كجا ؟ صد سال و بيشتر قبل از هجرت و تولد پيغمبر كجا ؟ اين مرد از جا بر مىخيزد و آن قدر به سوى طلب محبوبش و هدفش مىرود تا او را مىيابد تا پيدا مىكند و با او هست و همراهش بود تا به اين مقام مىرسد . اى انسان تو منحطى ، اما مىتوانى ترقى كنى ، و مقامى پيدا كنى . سلمان مىگويد در كوفه داشتم مىرفتم ، ديدم مردم جلو مغازه حدادى و آهنگرى ايستادهاند ، مىگويند : چه خبر است ؟
مىگويد يك جوابى است غشى است ، افتاده است اينجا . سلمان بيا « يك حمدى » بخوان بالاى سر اين ، بلكه اين خوب شود . سلمان مىگويد آمدم ديدم جوانى افتاده است . حمد خواندم ، مقدارى نشستم ، جوان برخاست و به هوش آمد . گفتم : چه شده ؟
گفت : سلمان ، آمدم از اينجا رد بشوم ، نگاه كردم به اين مغازه ، ديدم آن آقاى آهنگر آهنى را گذاشت ميان آتش سرخ شد و بعد در آورد تا كرد قلاب شد ، قلاب آهنى
گفتارها و نوشتارها در نشريات و مقدمه كتاب ها (فارسى) — صفحة 195
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص١٩٥