نمىشود . ابراهيم آمد ( در تاريخ دارد ) با نمرود صحبت كرد . نمرود دلت را حجابى گرفته است . خدايت كجاست ؟ خدايى دارم ، همه جا حاضر و در همه جا ناظر است .
ابراهيم گفت و نمرود قبول نكرد ، تا كار بالاخره به جايى رسيد كه نمرود گفت ابراهيم برو از من به آن خدايت برسان ، اگر درست است ، اگر هست ، سلطان است ، مقتدر است ، لشكر دارد ، جمع كند اين لشكريانش را بياورد با هم بجنگيم . هر كه پيروز شد ، حق با او شود ، هر كه غالب شود . ابراهيم برگشت و گفت به خدا : اين بنده گمراهت چنين مىگويد . خدا ، مطلبى را به من مىگويد كه من خجالت مىكشم به تو بگويم ، چنان كه موسى هم گرفتار اين مطلب شد . خدا اين مىگويد برو بگو خدايت لشكرش را جمع كند بيايد با من بجنگد . در يك تاريخچهاى ديدم سندش يادم نيست ، فرمود :
ابراهيم برو به اين بنده محجوب از من بگو به اين بندهاى كه « وَ جَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ » ، « 1 » بگو خدا هم مىگويد : بله ، من حاضرم با تو جنگ كنم . فلان ماه و فلان روز لشكر من حركت مىكند . آمد خبر داد . اى نمرود ، خدا مىگويد بله من حاضرم با تو جنگ كنم و فلان روز مىخواهيم بجنگيم . نمرود دستور داد اسلحهها را جمع كردند ، اسبها جمع شد ، ارتش را بسيج عمومى داد ، تمام زير پرچم شدند ، شمشيرها به دست گرفتند ، روز معين در صحراى معينى گفت : ابراهيم ، كو لشكر خدا ؟
گفت : خدا گفته مىفرستم . حالا من نمىدانم از كجا مىخواهد لشكرش بيايد .
صبر كنيد الان مىآيد . يك دفعه ديدند تقريباً يك ابرى ( ابر تيرهاى ) از يك طرف دارد مىآيد . چيست اين ابر تيره ؟ ابراهيم دستور داده شده برو فلان جا بگو پشهها بيايند با اينها بجنگد . يك ابر تيرهاى پيدا شد ؛ يعنى لشكريان پشه از كجا پيدا شده ، نمىدانم از كجا آمدند ، نمىدانم .
« وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبَابِيلَ * تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ * فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ » . « 2 »
مگر نمىدانى ؟ اين مال ابرهه است ، آن هم مال نمرود است . ابراهيم ، لشكر من
هامش
( 1 ) . سورهء إسراء ، آيهء 46 .
( 2 ) سورهء فيل ، آيهء 3 - 5 .