انسان نيست . اى خدا اين نيرو را به ما مىدهى ، اى خدا از راه دور آمدهايم ، به طمع اين كه انسان بشويم . در كارخانه انسانسازى حوزه وارد شديم ، ولى متأسفانه كو ؟ كو آن انسانهاى انسانساز كه انسان يك دقيقه ، ده دقيقه ، يك ساعت بنشيند پيشش و روحش تصفيه بشود . آن قدر مقتدر بود پيامبر گرامى ، اين عربها مانند كارخانهاى كه چغندر را از يك طرف تنها درش ريخته مىشود ، و از طرف ديگر كلههاى قند با آن زيبايى رنگ و عطر و بو و طعم ، اين عربهاى نتراشيده و نخراشيده يك دفعه مىآمدند پيش پيامبر گرامى ، اين انسان و كارخانهء انسانسازى نمىدانم چه نفسى در اينها مىدمد ، پس از اندك مدتى از ميان آنها عمار و سلمان و مقداد و اباذر پيدا مىشد . اى به قربان انفاس قدسيهتان ، ولى ما چطور ؟ راهش اين است : برو بنشين در پيشگاه پروردگار در جاى خلوت زانو بزن ، بردار بخوان ، با او سخنگو ، با او صحبت كن .
سعدى مىگويد :
طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت * به در آى تا ببينى طيران آدميت
« الصّلاة معراج المؤمن » ، آيا معراج مىكنى ؟ گاهى پس از نماز متذكر اين آيه مىشوم . خدايم شاهد است ، ناراحت مىشوم . آن نمازها گذشت ؛ آنها كه در حال نماز اشكشان جارى بود . يك عده آمدند ، نماز را هم ضايع كردند :
« أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ » ؛
نماز را تباه ساخته و از هوسها پيروى كردند .