عقل نيروى درّاكه و مُدركهاى است كه سبب توجه خداوند به انسان ذو العقل است . به واسطه اين صفت است كه روح انسانى مورد خطابات ، اوامر و نواهى خداوند قرار مىگيرد . اوامر و نواهى الهى متعلق به روان انسان است و به همين جهت است كه اگر روزى روان آدمى از صفت عقل تهى شود ، تمام اوامر و نواهى الهى ساقط مىگردد و انسان جزء مجانين قرار مىگيرد و همانند حيوانات مىشود . پس خصيصهء بارز انسانى و عامل تعالى آدمى همين صفت است . عارضه عقل است كه همواره مورد الطاف بيكران پروردگار قرار مىگيرد . گاهى از عاقل به عنوان زنجير و پابند تعبير مىشود ؛ زيرا همچون زنجيرى قطور آدمى را از حركت به سوى هواها باز مىدارد .
عدهاى ديگر عقل را نُهيه ناميدهاند . چون انسان را از ورود به مفاسد نهى مىكند .
همچنين اين صفت را به نام لب خواندهاند ، چون مغز وجود انسانى است . عقل را حجى هم گفتهاند ، چون بازدارند انسان از قبايح است .
اولين باب اصول الكافى ، كتاب العقل و الجهل است . در نخستين روايت از اين باب ، شيخ كلينى در بارهء صفت عقل مطالبى را نقل مىكند . روايت اين گونه شروع مىشود :
أَخْبَرَنَا أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ قَالَ . . . ؛
خودم هستم كه اين كتاب را روايت مىكنم . [ يعنى نخست براى خودم مىگويم تا تلقينم شود و ديگران هم بشنوند و عمل كنند ] .
أَبِى جَعْفَرٍ عليه السلام قَال : لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ ؛
وقتى خداوند صفت عقل را ايجاد فرمود ( يعنى غرض را از معروض جدا كرد و به قدرت كامله خويش تجسم استقلالى بدان بخشيد ) ، از او طلب سخن كرد .
يعنى تو هستى كه بايد ناطق جامعه باشى ، حق را بيان كنى و اسرار وجود را آشكار سازى ؛ خير و شر را تو بايد به دقت بنگرى و درك كنى و حُسن و قبح اشيا را مورد توجه قرار دهى ؛ تويى كه متعلق اوامر و نواهى من خواهى بود ؛ اشاره به اين كه
گفتارها و نوشتارها در نشريات و مقدمه كتاب ها (فارسى) — صفحة 254
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٢٥٤