بگير ! فرمود : دور شو ! مرا و خودت را در آتش دوزخ مسوزان ! و شروع كرد او را از خود دور مىكرد و مىگريست و مىفرمود : واى بر تو ! از من دور شو ! و بقدرى گريهاش شديد شد كه آن زن نيز به خاطر گريهء آن حضرت ، گريست .
امام حسين عليه السلام وارد شد ، ديد برادرش و آن زن گريه مىكنند ، او نيز نشست به گريه كردن ، و اصحاب نيز مىآمدند و مىنشستند و مىگريستند ، بقدرى كه گريه زياد و صداى گريه بلند شد ، آن زن بيابانى بيرون شد و آن افراد رفتند ، و امام حسين عليه السلام مدتها پس از آن گذشت ولى به خاطر حرمت برادر ، از آن ماجرا نپرسيد ، تا اينكه شبى در حالى كه امام حسن عليه السلام خوابيده بود ، ناگهان از خواب بيدار شد در حالى كه گريه مىكرد ، امام حسين عليه السلام پرسيد : چرا گريه مىكنيد ؟
فرمود : امشب خوابى را ديدم .
امام حسين پرسيد : چه خواب ديد ؟
فرمود : تا وقتى كه من زندهام به كسى نگويى !
عرض كرد : آرى نمىگويم :
فرمود : يوسف عليه السلام را در خواب ديدم ، آمدم از موضع كسى كه مىخواهد سيماى او را ببيند او را ببينم ، وقتى كه جمال او را ديدم گريستم ، و او در بين مردم نگاهى به من كرد و گفت : برادرم چرا گريه مىكنى ؟ پدر و مادرم فداى تو باد !
گفتم : من به ياد يوسف عليه السلام و زن عزيز مصر افتادم و آنچه از طرف آن زن بر سر تو آمد ، و زندانى كه ديدى و سوختن يعقوب پيرمرد در فراق تو ! من از اين بابت گريه كردم ، و از آن جهت شگفت زدهام !
مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى) — صفحة 67
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٦٧