بدان اى معاويه ! به خدا سوگند كه اگر حسن عليه السلام مرده باشد ، مرگ او باعث فراموشى اجل تو نمىشود ! و پيكر او گودال قبر تو را نمىبندد !
البته كه او به نيكى درگذشت و تو با بدى ماندى !
معاويه گفت : گمان نمىبرم كسى جز چند كودك صغير از او باقى مانده باشد .
ابنعباس گفت : هرچه صغير باشند بزرگ خواهند شد !
معاويه گفت : تبريك ! تبريك ! تو بزگ قوم خودت ( بنىهاشم ) شدى !
ابنعباس گفت : بدان ! مادامى كه خداوند ابوعبداللَّه حسينبن على عليه السلام پسر رسولخدا صلى الله عليه و آله را نگهدار است پس من بزرگ قوم نيستم ! « 1 »
15 - ابنعبد ربّه مىگويد : چون حسنبن على عليهما السلام از دنيا رفت ، زن او خيمهاى بر سر قبر او زد و يكسال در آنجا ماند ، سپس به خانهاش برگشت ! شنيدم كسى مىگفت : آنچه خواستند دريافتند ! پس كسى در پاسخ او گفت : بلكه خسته شدند و بازگشتند ! « 2 »
16 - همو مىگويد : چون وقت وفات حسنبن على عليهما السلام فرارسيد ، وصيت كرد تا كنار قبر جدش در همانجا دفن كنند . و چون بنىهاشم خواستند براى او قبرى آماده كنند مروان كه در زمان معاويه والى مدينه بود ، جلوى آنها را گرفت . ابوهريره گفت : چرا از دفن وى كنار جدش مانع مىشويد ؟ من گواهى مىدهم كه خود از رسولخدا صلى الله عليه و آله شنيدم مىفرمود : حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشتند !
مروان به وى گفت : حديث رسولخدا صلى الله عليه و آله ضايع شد ، چون او را
هامش
( 1 ) - تاريخ يعقوبى : 2 / 213 و 214 .
( 2 ) - عقدالفريد : 3 / 241 .