ايشان هيچ خبرى ندارم پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به دنبال ايشان رفت تا به غار كوهى رسيد ، ديد در آنجا خوابيدهاند و مارى كنار سر ايشان حلقه زده است ، پس سنگى برداشت و به سمت او انداخت !
عرض كرد : يا رسول اللَّه ! به خدا سوگند كه من جز براى پاسدارى ايشان كنار سرشان نخوابيدهام ! پس براى او دعاى خير كرد ، سپس حسن را روى شانهء راست و حسين را بر شانهء چپش سوار كرد .
پس جبرئيل نازل شد و حسين را گرفت و حمل نمود . و هر دوى آنها بعدها افتخار مىكردند ؛ حسن مىگفت : مرا بهترين فرد اهل زمين بر دوش گرفت و حسين مىگفت : مرا بهترين اهل آسمان ! « 1 »
5 - ترمذى از ابو بريده نقل كرده ، مىگويد : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داشت براى ما سخنرانى مىكرد ناگاه حسن و حسين عليهما السلام آمدند در حالى كه دو پيراهن گلگون بر تن داشتند ، راه مىرفتند و مىافتادند ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با ديدن ايشان از منبر به زير آمد و آنها را بلند كرد و در جلوى خودش گذاشت ، سپس فرمود :
« راست گفته است خداى تعالى كه مىفرمايد : اموال و اولاد شما فقط وسيلهء آزمايشند ! من اين دو كودك را ديدم راه مىروند و مىافتند ، طاقت نياوردم ، تا اينكه سخنم را قطع كردم و آنها را بالا آوردم ! » « 2 » .
6 - حاكم از ابوهريره نقل كرده ، مىگويد : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جانب ما آمد ، در حالى كه حسن و حسين عليهما السلام را به همراه داشت ، يكى را به اين شانه و يكى را به آن شانه و گاهى دهان اين را مىبوسيد و گاهى
هامش
( 1 ) - بحار الانوار : 43 / 316 .
( 2 ) - سنن ترمذى : 5 / 658 .