حسين بر پشت او بودند و مىگفت : « خوب شترى است شتر شما و نيكو سوارانيد شما ! »
لفتوانى مىگويد : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حسن را صدا زد و او آمد در حالى كه گلوبندى بر گردن داشت و من گمان كردم كه مادرش او را نگهداشته بود تا گردنبند را به گردن او كند .
پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين طور گفت ، و حسن عليه السلام چنين گفت ، او را با دستش گرفت و به سينه چسبانيد و سه مرتبه گفت : خداوندا من او را دوست دارم ، تو هم او را دوست بدار !
مىگويد : اين روايت از قول عبداللَّه بن ابى يزيد مورد اتّفاق همه محدثّان است و بخارى آن را در بخش سيرهها از على از قول سفيان نقل كرده است . « 1 »
3 - و نيز از ابوهريره نقل كرده است ، مىگويد : پدرم فدايش ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم نماز مىخواند و سجده رفت ، و حسن آمد و در حال سجده ، به پشت آن حضرت سوار شد ، سپس حسين آمد ، او نيز با برادرش بر پشت پيامبر كه در سجده بود ، سوار شد پس پشت آن حضرت سنگينى كرد و من آمدم آنها را از پشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برداشتم . « 2 »
4 - مجلسى از محمد بن يزيد مبرّد نحوى نقل كرده است ، مىگويد :
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به منزل فاطمه عليها السلام برگشت ، ديد آن حضرت پشت در ايستاده است ، فرمود : عزيز من چرا اينجا ايستادهاى ؟ !
عرض كرد : پسرانت بامدادان از خانه بيرون شدهاند و من هم از
هامش
( 1 ) - كشف الغمّه : 526 .
( 2 ) - كشف الغمّه : 527 .