اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : پدر و مادرم فدايت ! خودم را از تو پنهان مىدارم ، در عين حال كه مىشنوم و مىبينم ولى تو مرا نمىبينى .
پس حسن عليه السلام بالاى منبر رفت ، خدا را با ستايشهاى بليغ و ارزنده ستوده و بر پيامبر و خاندان آن حضرت درود موجزى فرستاد !
سپس فرمود : اى مردم ! من از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مىفرمود : من شهر علمم و على درِ آن است و آيا كسى جز از در ، وارد شهر مىشود ؟ !
اينها را گفت و از منبر به زير آمد ، على عليه السلام از جا جست و او را در آغوش گرفت و به سينه چسبانيد . » « 1 »
3 - و نيز از جعفر بن محمد عليهما السلام نقل كرده ، مىفرمايد : « حسن بن على عليهما السلام دوستى داشت كه پر رو و شوخ بود ، چند روزى پيش آن حضرت نيامد ، يك روز خدمت آن حضرت آمد ، امام حسن عليه السلام فرمود :
حالت چه طور است ؟
عرض كرد : يابن رسول اللَّه ! بگونهاى صبح كردم كه نه خودم دوست داشتم ، نه خدا و نه شيطان !
امام حسن عليه السلام خنديد و فرمود : چنين چيزى چگونه مىشود ؟
عرض كرد : چون خداى عزّوجّل دوست دارد كه من او را اطاعت
هامش
( 1 ) - امالى صدوق : ص 207 .