تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
ايشان بود - وارد مىشود . صبح مردم مطلع مىشوند ، به شوشتر مىآيند و هر چه اصرار مىكنند وى قبول نمىكند و مىگويد : نذر كرده‌ام به عراق بروم ، پس از مدتى نيز به عراق مىرود . - پس از آن كه صاحب جواهر در حين احتضار در مجلس عمومى از فضلا و آيات ، شيخ را به مرجعيّت بعد از خود معرفى فرمود ، شيخ پس از فوت صاحب جواهر نامه‌اى به ملا محمد سعيد بارفروشى معروف به سعيدالعلما نوشت كه آن وقتى ما در كربلا هم درس بوديم و از شريف‌العلما استفاده مىكرديم ، فهم شما از من بيشتر بود ، حال سزاوار است به نجف مشرف شويد و امر مرجعيّت را به عهده بگيريد . سعيدالعلما مىنويسد : درست است ولى شما در اين مدت در آن جا مشغول بوده‌ايد و من در اين جا گرفتار امور مردم ، شما از من سزاوارتريد . شيخ پس از وصول جواب ، به حرم اميرالمؤمنين - عليه السّلام - مشرف مىشود و مىگويد : مرا در اين امر بزرگ و خطير حفظ فرماييد . - شيخ چند روزى ديرتر از وقت مقرر براى تدريس حاضر مىشد . سبب را پرسيدند ، فرمود : يكى از سادات به تحصيل علوم دينيّه مايل گشته و اين امر را با چند نفر در ميان گذاشته تا مقدّمات را برايش درس گويند . هيچ كس حاضر نشده ، بدين جهت خود متصدّى اين امر شدم و درسش را به عهده گرفته‌ام . - از ايام كودكى دستگيرى به فقراء و مستمندين را وظيفه خود مىدانست . در يكى از محله‌هاى دزفول فقيرى بود ، وى هر شب غذاى خود را براى وى مىبرد و خود به اندك غذا قناعت مىكرد و در زمان رياست دينى هم شب‌ها با لباس مبدّل بر درب خانه فقرا مىرفت . اين امر پس از فوت شيخ معلوم گرديد . وقتى وى را نسبت به رسيدگى فقرا و مستمندان تمجيد مىكنند ، مىفرمايد : اين وسيله فخر و كرامتى نيست ، وظيفه هر يك از عوام مردم بازارى است كه امانت را به صاحبش برسانند . - وقتى يكى از فضلاى عصر مضطرّ شده و عيال او در حال وضع حمل ، چيزى خواستند . شيخ فرمود : در نزد من چيزى نيست قدرى وجه نماز و روزه است ، خوب