حكايت
- چون به اصفهان آمد در كاروانسرايى منزل كرد و براى درك مقام علمى مرحوم سيد محمدباقر شفتى ، به درس وى حاضر مىشد . اتفاقاً در آن ايام ، سيد اشكالى بر شاگردان خود القا كرد تا جواب آن را بگيرد ، شيخ جواب اشكال را به يكى از شاگردان سيد گفته و خود از مجلس خارج شد . چون آن شخص جواب را داد ، سيد گفت : اين جواب از تو نيست ، يا از ولىّ عصر - عليه السّلام - است كه به تو تلقين فرموده و يا از شيخ مرتضى است ! ناچار آن شاگرد ، حقيقت امر را مىگويد . سيد به تفحص شيخ مىپردازد . تا آن كه مىفهمند وى در كاروانسرايى منزل نموده ، پس با جمعى از ارادتمندان خود به ديدن شيخ رفته و وى و برادرش را به خانه مىبرد .
- روزى به محصّلى كه در حجرهاش بود ، مقدار پولى داد تا نان بخرد . چون آن محصّل بازگشت ، قدرى حلوا هم خريده و روى نان گذاشته بود . شيخ گفت : پول نان حلوايى را از كجا آوردى ؟ مىگويد : نسيه گرفتم . شيخ فقط قدرى از نان كه حلوايى نبود برداشته و مىفرمايد : من يقين ندارم كه براى اداى اين دين زنده باشم . پس از چندين سال كه شيخ به نجف مشرف شده بود ، همان شخص به نجف مشرف مىشود . از شيخ مىپرسد : شما چه كرديد كه به اين مقام رسيديد ؟ شيخ مىگويد : چون من جرأت نكردم نان زير حلوا را بخورم ، ولى تو با كمال جرأت نان و حلوا را خوردى .
در ايامى كه در خوزستان به سر مىبرد ، دو نفر براى حكميّت و فيصله دادن به مرافعه خدمتش رسيدند و قرار شد روز بعد حكم بين آن دو صادر گردد . شبانه از طرف يكى از شخصيتهاى متنفّذ به شيخ خبر مىرسد كه چون يكى از طرفين از منسوبين او است ، در صدور حكم از وى جانب دارى گردد . شيخ از اين خبر كاملًا رنجيده خاطر گشته و گفت : شهرى كه افراد دين دار آن در احكام شرعى مداخله مىكنند ، توقف در آن جا صلاح نيست . شبانه تا دو فرسخى پياده مىرود و صبح الاغى كرايه كرده به شوشتر آمده و در منزل آسيد احمد جزايرى برادر آسيد على شوشترى - كه علاقه مفرطى بين
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 97
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٩٧