ز پادشاه و گدا و ز مؤمن و كافر * همه فقير و غنا اختصاص حضرت او است
از حق عيانترى نيست در پردههاى آثار * اشيا به او است پيدا جز حق عدم به كونين
اين معنى از قل اللَّه يافتيم باللَّه * در خوض ثمّ ذرهم آن احولان خودبين
گفتا نمىپرستم ربى كه نيست مشهود * آن شاه ملت و دين آن بنده خدابين
با حق نبود شيئى الان هم نباشد * هر كو كه غير حق ديد او مشرك است و خودبين
آن كس كه غم عالمش اندر دل هست * آدم نبود اگر بود غافل هست
غافل شدن از آن كه تو را جان بخشيد * كفر است ولى غافل از اين جاهل هست
همه جوياى تو و خود تو در ميان همهاى * كس نشانى ندهد از تو كه جان همهاى
تن و جان از تو پديدار و پديدار نهاى * همه زآن تو و خود تو نه از آن همهاى
حق ظاهر و مخفى است از فرط ظهور * اين را به يقين بدان بخوان آيهى نور
و در جاى ديگر مىگويد :
بر قدرت اگر تو عارف گشتى * بينى كه در انسان شد اين سرّ مستور
اى برادر ورد خود كن نام دوست * تا كه يا بى بهرهاى ز اعلام دوست