مىجستمش گرد جهان در چشم دل آمد عيان * گفتا برو خود را بمان بگذر از اين پندارها
آن دلبر دلدادگان برد از برم دل را نهان * بى من بشد از من عيان در حيرتم زين كارها
آيينه سان من را به من بنمود در ملك بدن * ديدم چه روى خويشتن كردم بسى انكارها
مرآت خود كردم دگر افكند در من يك نظر * از خويش گشتم بىخبر آوردمش اقرارها
با درد و غم شو هم قرين ميكش بلا چون صابرين * در گوشه عزلت نشين با ديده خون بارها
هردل كه پر درد و غم است با دلبر خود همدم است * داروى دل اين مرهم است رنج و غم تيمارها
آنكس كه عشقآموز شد آتش به جانافروز شد * از پاى تا سر سوز شد او داند اين اسرارها
در بزم وصل افروختن از پاى تا سر سوختن * از شكوه لب را دوختن آيد ز شمع اين كارها
مى خور قفا مىكش جفا خوش باش با صدق و صفا * كين راه عشق است و وفا گفتم به تو من بارها
هر كس كه او عاشق بود در عاشقى صادق بود * پروانه سان شايق بود در سوختن او بارها
هر آن چه دريد خلق از ازل الى الابد است * بنصّ كان لموده لاه ملك و ملت او است
غناى ذات فرو كوفت كوس استغنا * كه انتم الفقرا از صداى نوبت او است
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 38
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٨