- « كنتُ أسيرُ على شاطئ الدّجلة ، فإذاً أنا برجل أقبلَ إلىّ و عليه سيماالعارفين ، فسلّمتُ عليه و قلتُ له : كيف حالك و شأنك ؟ فقال : سبحان ربّنا أن كان وعد ربّنا لمفعولًا يا هرم بن حيّان ! إشتغِل بما يعنيك ، فقلتُ : رحمك اللَّه مِن أين عرفتَ إسمى و إسم أبى و ما رأيتُك قبل اليوم ؟ فقال : أما عرفت أنّ العارفين يتعارف بعضهم بعضاً بنور المعرفة . قال :
فتعجّبتُ من حسن فصاحته ، و تحيّرت من هيبته . »
سير مىكردم بر كنار دجله ، ناگهان مردى را ديدم كه به طرف من مىآيد و بر او چهرهى عارفان بود ، پس به او سلام كردم و گفتم : حالت و كارت چگونه است ؟ گفت : پروردگار ما منزّه است اين كه وعدهى او حتماً واقع مىشود ، اى هرم بن حيّان ! مشغول باش به آن چه فايده دارد برايت ، گفتم : خدا تو را رحمت كند از كجا اسممم و اسم پدرم را دانستى و حال آن كه قبل از امروز تو را نديده بودم ؟ گفت : آيا نمىدانى كه عارفان يكديگر را به نور معرفت مىشناسند ؟ هرم بن حيان گويد : تعجب كردم از فصاحت نيكويش و از هيبتش متحير شدم . « 1 »
( 3809 ) ابومحمد ، هشام بن عبدان
از اهل معرفت است كه صاحب حال عجيب و وجدى بود . ابوعبداللَّه ، محمد بن خفيف - متوفى به سال 371 - گويد : در حال نماز طورى منقلب مىشد كه يهودى و نصرانى و مجوس جمع مىشدند و به انقلاب وى نظر مىكردند .
حكايت
- غذاى وى از شير گوسفندى بود ، روزها آن را به صحرا مىبرد و مىچراند . روزى گوسفند خود را رها كرده به خواب رفت ، چون بيدار شد فهميد در زراعت شخصى رفته ، گوسفند را نزد صاحب زراعت برد و گفت : اين را بستان كه زراعت تو را خورده ،
هامش
( 1 ) . طبقات شعرانى ، ج 1 ، ص 25 ؛ حلية الأولياء ( طبقات ابونعيم ) ، ج 2 ، ص 119 ؛ تنقيح المقال ( رجال مامقانى ) ، ج 3 ، ص 291 ، شمارهى 12828 .