ابوعبيد بسرى - قرن سوّم - حكايتى از آن جوان و هفت نفر از اوتاد ذكر مىكند . ذكر آن حكايت در ترجمه ابوعبيد گذشت . « 1 »
( 3772 ) ولى جوان مجهول
طاهر مقدّسى - قرن سوم - حكايتى از آن جوان نقل كرده . ذكر آن در ترجمه طاهر آمده است . « 2 »
( 3773 ) ولى جوان مجهول
شيخ عبدالرحمان صوفى گويد : روزى در بازار برده فروشان مىگذشتم ، جوانى را ديدم بر روى زمين افتاده و جماعتى گرد او جمع گشته ، پرسيدم : اين جوان را چه پيش آمده است ؟ گفتند : چون از اين مكان مىگذشت شخصى آيه شريفه
أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ
« 3 » ؛ ( آيا براى كسانى كه ايمان آوردهاند هنگام آن نرسيده كه دلهايشان به ياد خدا و آن حقيقتى كه نازل شده نرم [ و فروتن ] گردد . ) را قرائت مىنمود ، چون بشنيد فريادى بزد و بيفتاد . آن جوان چون متوجه كلام من شد چشم بگشود ، به من نگاهى كرد و اين ابيات بخواند :
الَم يأن لِلهجر أن يتصرّما * وللغضّ غصن البان أن يتبسّما
آيا وقت آن نرسيده كه دورى بگذرد و براى كسى كه شير در گلويش جذب شده
و مانع از نفس كشيدن شده تبسم كند .
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال بسرى .
( 2 ) . ر . ك : شرح حال مقدّسى .
( 3 ) . سورهى حديد ، آيهى 16 .