تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
در بساط اين و آن جوياى او است * با حديث غيرش اندر جستجوست وه كه عشق از دانشم بيگانه كرد * مستى اين دل مرا ديوانه كرد يا رب آفات دل از من دور دار * من نمىگويم مرا معذور دار باز آن گوينده گفتن ساز كرد * وز زبان من حديث آغاز كرد هِلْ زمانى تا شوم دمساز خويش * بشنوم با گوش خويش آواز خويش تا كه بينم اين كه گويد راز كيست * از زبان من سخن پرداز كيست باز از ميخانه دل بويى شنيد * گوشش از مستان هياهويى شنيد دوستان را رفت ذكر از دوستان * پيل را ياد آمد از هندوستان دستى اين دست زكار افتاده را * همّتى اين يار بار افتاده را تا كه بر منزل رساند بار را * پر كند گنجينة الأسرار را اى كه از هستى تو را آثار نيست * عاقل از هستيت در انكار نيست نيست محروم از ظهور يك گياه * خالى از انوار تو يك پرّ كاه با وجود آن كه اندر پرده‌اى * سر ز هر پرده برون آورده‌اى و آن كه باشد عارف صاحب نظر * بيندت در هر گياهى جلوه‌گر اى جمال بىمثالت در الست * عالمى را كرده در خود بت پرست با خيال خود خدايى ساختند * سجده بردند و تو را نشناختند خواهى ار بينى رخ آن بىنشان * رو ببين از چشم صاحب بىنشان چشم صاحب بىنشان بينا بود * شش جهاتش صفحه‌ى سينا بود هر كه امروز آن رخ رعنا نديد * غالباً فرداش باشد نا اميد
نيست پنهان آن پديدارش نگر پرده بردار به ديدارش نگر