در بساط اين و آن جوياى او است * با حديث غيرش اندر جستجوست
وه كه عشق از دانشم بيگانه كرد * مستى اين دل مرا ديوانه كرد
يا رب آفات دل از من دور دار * من نمىگويم مرا معذور دار
باز آن گوينده گفتن ساز كرد * وز زبان من حديث آغاز كرد
هِلْ زمانى تا شوم دمساز خويش * بشنوم با گوش خويش آواز خويش
تا كه بينم اين كه گويد راز كيست * از زبان من سخن پرداز كيست
باز از ميخانه دل بويى شنيد * گوشش از مستان هياهويى شنيد
دوستان را رفت ذكر از دوستان * پيل را ياد آمد از هندوستان
دستى اين دست زكار افتاده را * همّتى اين يار بار افتاده را
تا كه بر منزل رساند بار را * پر كند گنجينة الأسرار را
اى كه از هستى تو را آثار نيست * عاقل از هستيت در انكار نيست
نيست محروم از ظهور يك گياه * خالى از انوار تو يك پرّ كاه
با وجود آن كه اندر پردهاى * سر ز هر پرده برون آوردهاى
و آن كه باشد عارف صاحب نظر * بيندت در هر گياهى جلوهگر
اى جمال بىمثالت در الست * عالمى را كرده در خود بت پرست
با خيال خود خدايى ساختند * سجده بردند و تو را نشناختند
خواهى ار بينى رخ آن بىنشان * رو ببين از چشم صاحب بىنشان
چشم صاحب بىنشان بينا بود * شش جهاتش صفحهى سينا بود
هر كه امروز آن رخ رعنا نديد * غالباً فرداش باشد نا اميد
نيست پنهان آن پديدارش نگر پرده بردار به ديدارش نگر