تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
اى كه از جان طالب اين باده‌اى * بهر آشاميدنش آماده‌اى گرچه اين مىرا دوصد مستى بود * نيست را سرمايه هستى بود از خمار آن حذر كن كاين خمار * از سر مستان برون آرد دمار درد و رنج و غصّه را آماده شو * بعد از آن آماده اين باده شو اين نه جام عشرت اين جام ولاست * دُرد او درد است و صاف او بلاست باز ساقى بركشيد از دل خروش * گفت اى صافى دلان درد نوش مرد خواهم همّتى عالى كند * ساغر ما را ز مىخالى كند انبيا و اوليا را با نياز * شد بساغر گردن خواهش دراز جمله را دل در طلب چون خم به جوش * ليكن آن سرخيل مخموران خموش سر به بالا يكسر از برنا و پير * ليكن آن منظور ساقى سر به زير ساقيا لب ريز كن ساغر زمى * انتظار باده خواران تا بكى واى واى اين دل گران جانى گرفت * اين فرشته خوى ، حيوانى گرفت آن كه پنهان بد مرا در تن چه شد * آن سخنگوى از زبان من چه شد من كيم موجى ز دريا خاسته * تا لبى افزوده روحى كاسته عاجزى ، محوى ، عجولى ، جاهلى * مضطرى ، ماتى ، فضولى ، كاهلى ساقيا جام دگر لبريز كن * آتش ما را ز آبى تيز كن تا خرد ثابت بود بر جاى خويش * مدّعا را پرده مىگيرد زپيش سرخوشم كن ز آن به جان پرورده‌ها * تا توهّم را بسوزد پرزها مست گردم رشته را آرم به دست * قصّه مستان كه گويد خيرمست باز بينم راز مى اندر پرده‌اى * هست دل را گوييا گم كرده‌اى هر زمان از يك گريبان سر زند * گه بر اين در ، گاه بر آن در زند كيست اين مطلوب كش دل در طلب * نامش از غيرت نمىآرد به لب