اى كه از جان طالب اين بادهاى * بهر آشاميدنش آمادهاى
گرچه اين مىرا دوصد مستى بود * نيست را سرمايه هستى بود
از خمار آن حذر كن كاين خمار * از سر مستان برون آرد دمار
درد و رنج و غصّه را آماده شو * بعد از آن آماده اين باده شو
اين نه جام عشرت اين جام ولاست * دُرد او درد است و صاف او بلاست
باز ساقى بركشيد از دل خروش * گفت اى صافى دلان درد نوش
مرد خواهم همّتى عالى كند * ساغر ما را ز مىخالى كند
انبيا و اوليا را با نياز * شد بساغر گردن خواهش دراز
جمله را دل در طلب چون خم به جوش * ليكن آن سرخيل مخموران خموش
سر به بالا يكسر از برنا و پير * ليكن آن منظور ساقى سر به زير
ساقيا لب ريز كن ساغر زمى * انتظار باده خواران تا بكى
واى واى اين دل گران جانى گرفت * اين فرشته خوى ، حيوانى گرفت
آن كه پنهان بد مرا در تن چه شد * آن سخنگوى از زبان من چه شد
من كيم موجى ز دريا خاسته * تا لبى افزوده روحى كاسته
عاجزى ، محوى ، عجولى ، جاهلى * مضطرى ، ماتى ، فضولى ، كاهلى
ساقيا جام دگر لبريز كن * آتش ما را ز آبى تيز كن
تا خرد ثابت بود بر جاى خويش * مدّعا را پرده مىگيرد زپيش
سرخوشم كن ز آن به جان پروردهها * تا توهّم را بسوزد پرزها
مست گردم رشته را آرم به دست * قصّه مستان كه گويد خيرمست
باز بينم راز مى اندر پردهاى * هست دل را گوييا گم كردهاى
هر زمان از يك گريبان سر زند * گه بر اين در ، گاه بر آن در زند
كيست اين مطلوب كش دل در طلب * نامش از غيرت نمىآرد به لب
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 262
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٦٢