حكايت
- وقتى با شوهرش به زيارت حضرت ابراهيم خليل مشرّف شد ، در مراجعت به مصر نزول فرمود و در خانهاى منزل نمود . در همسايگى وى دختر يهودىِ نابينايى بود ، به آب وضوى نفيسه تبرّك جست و چشمش بينا شد ، با ديدن اين ماجرا يهوديان بسيار ديگرى اسلام اختيار نمودند .
- اهل مصر در حق آن مخدّره بسيار معتقد شدند و خواهش نمودند تا در مصر اقامت كند و خدمتش تردّد مىكردند و از او بركات مىديدند تا از دنيا رحلت نمود .
شوهرش خواست جنازه وى را به مدينه حمل كند و در بقيع به خاك بسپرد ، اهل مصر مستدعى شدند در آن جا به خاك سپرده شود براى تبرّك و تيمّن و مال بسيارى هم بذل كردند ، اما اسحاق راضى نشد تا آن كه در خواب ديد رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - به او فرمود : با اهل مصر در باب نفيسه معارضه مكن ، همانا به بركت وى بر ايشان رحمت نازل مىشود .
- قبرى براى خود به دست خود حفر كرده بود و پيوسته در آن قبر داخل مىشد و نماز مىخواند و قرآن تلاوت مىكرد ، تا آن كه شش هزار ختم قرآن در آن قبر نمود . در وقت احتضار روزه بود ، امر به افطارش كردند فرمود : واعجبا ! سى سال است كه از خداوند تعالى مسألت مىكنم كه با حالت روزه از دنيا بروم و حال روزهام افطار كنم ؟
پس شروع مىكند به خواندن سوره انعام چون به آيهى
لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ
« 1 » ؛ ( و به [ پاداش ] آن چه انجام مىدادند ، او يارشان خواهد بود . ) مىرسد ، جان به جان آفرين تسليم مىكند . در آن شب از هر خانه كه در مصر بود ، صداى گريه شنيده مىشد و نماز بىسابقهاى بر وى خوانده شد .
- از دختر برادرش زينب پرسيدند : قوّت نفيسه چيست ؟ گفت : هر سه روز يك دفعه طعام مىخورد و چون چيزى ميل كند ، سبدى پيش رويش در مصلّايش آويخته
هامش
( 1 ) . سورهى انعام ، آيهى 127 .