مصاحب گوهرشاه بيگم به سر مىبرد .
شعر
- حلّ هر نكته كه بر پير خرد مشكل بود * آزموديم به يك جرعه مى حاصل بود
گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت مى * درِ هر كس كه زدم بىخود و لايعقل بود
خواستم سوز دل خويش بگويم با شمع * داشت خود او به زبان آن چه مرا در دل بود
در چمن صبحدم از گريه و زارى دلم * لالهى سوخته خون در دل و پا در گل بود
آن چه از بابل و هاروت روايت كردند * سحر چشم تو بديدم همه را شامل بود
دولتى بود تماشاى رخت مهرى را * حيف صد حيف كه اين دولت مستعجل بود
بيخ هر خارى كه آن از خاك من حاصل شود * زاهد ار مسواك سازد مست لايعقل شود
( 3666 ) ميان شاه ميرلاهورى
عارفى بزرگوار و استاد اخلاقى ملاشاه بدخشانى - متوفى به سال 1072 - است . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال شاگردش .