وقت و حال و سيماى مدّعيان قرار به جاه و مال ، صادق تارك است و كاذب طالب .
- اى دوست ! اگر طالب مالى تو را از تاريكى رهاند ، خاك پاى او باش و گرنه روى به عزلت نه و ماتم خود بدار .
- از آن كه ناقص مالى و نقصان خود بينى ، به كه با ناقصان كذّاب و مدّعيان ناصواب نشينى .
- درويشى ، خود را بىخود ساختن است و رايت خدايى افراختن به نماز و روزه داشتن و علاقه گذاشتن ، بلكه رفع علاقه كردن و تعلّق نفس را نفى نمودن و نابودن در سدّ راه خداوند كه خودى است شكستن وداع نفس كردن و درِ آرزو را محكم بستن « دَع نفسَك و تَعال » .
- كوه را به ديده برداشتن آسانتر است ، اما خودى برخاستن مشكل .
- از كلمات استادش به وى است : اى برادر ! آدمىزاده مورچهاى است كه در فلوات سرگردان مانده ، مىخواهد كه در زمان لطيف به مكه شريف برسد ، محال است محال .
شعر
- دردا كه غم كوه به كاه افتاده است * معشوق دل مورچه ماه افتاده است
بىواقعه طرفهاى به راه افتاده است * درويش به عشق پادشاه افتاده است
- و نيز از كلمات استاد او است به وى : اى برادر ! عاشق به نوعى معشوق را شايد كه اگر شايسته لطف بود ، مراد او از معشوق برآيد و اگر سزاى قهر بود ، مراد معشوق از او برآيد . آن چه مراد معشوق از عاشق تمامتر بود .
- نيز : علم مكاشفات در قلم آوردن رخصت نيست ، اما چيزى كه نويسند اين است كه موجودات محسوس را عالم ملك گويند و موجودات معقول را عالم ملكوت و موجودات بالقوّه را جبروت و هر چه ماوراى اين است را لاهوت نامند .
بدين طريق نيز گويند : ملك عالم شهادت است و ملكوت عالم غيب است و جبروت عالم غيب غيب و خداوند عزّوعلا غيب غيب غيب است .