« أهلًا لسعدي والرّسول ، حبذا وجه الرسول يحبّ وجه المرسل . »
خوش آمد مىگويم به سعيد و فرستادهاش و چه خوبست روى فرستادهاى كه دوست دارد چهرهى فرستاننده را .
سپس گفت : اگر تو رسالت آن پير را كوچك مىشمارى ، امّا به نزديك ما بسيار عزيز است ، از آن زمان كه بيرون آمدهاى منزل به منزل مىشمرديم ، بگو ببينم پير چه گفت ؟ از هيبت شيخ سؤال از خاطرم رفت ، كاغذ را بيرون آوردم و به او دادم ، گفت : اگر جواب را اكنون بگويم لازم است بازگردى ، كارهاى خود را انجام بده ، چون خواستى برگردى جواب بستان . ابوبكر مىگويد : همه شب در نزد شيخ بودم به مهمانى و ضيافت ، چون قصد بازگشت نمودم ، جواب آن سؤال را طلبيدم ، گفت : به آن پير بگو : « لاتبقى ولا تذر . » سر در پيش افكنده و گفتم : مفهوم نشد ، گفت : به بيان دانشمندان مطلب درنيامد ، اين دو بيت ياد گير و به وى بگوى :
جسمم همه اشك گشت و چشمم بگريست * در عشق تو بىجسم همى بايد زيست
از من اثرى نماند ، اين عشق از چيست ؟ * چون من همه معشوق شدم عاشق كيست ؟
گفتم : اى شيخ بفرماييد تا در جايى ثبت كنند ، حسن مؤدب را فرمود آن دو بيت را نوشت ، چون به مرو « 1 » آمدم همان لحظه پير محمد حبيبى بيامد ، جريان را به وى گفتم و آن بيتها را خواندم ، چون بشنيد نعرهاى بزد و بيفتاد . او را از مجلس بيرون بردند و بعد از هفت روز از دنيا رفت . « 2 »
هامش
( 1 ) . مرو : شهر باستانى و بزرگ خراسان قديم واقع در شمال شرقى سَرَخْس ، كه اكنون جزو جمهورى تركمنستان و بهمارى تغيير نام پيدا كرده است .
( 2 ) . ر . ك : شرح حال ابىالخير قذمى .