تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
محكوم مطلق خود را و عشق حقيقى حدّى با فنا دارد كه معشوق را بيند و خود را نبيند و كل ماسوى اللَّه نزديك اهل اين مرحله حجاب باشد ، پس غايت سير به آن رسد كه از همه اعراض نمايند و توجه به او كنند ؛
وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ
. - اهل حقيقت را مطلوب اين باشد كه از خداى تعالى راضى باشند و آن چنان باشد كه ايشان را هيچ حالى از احوال مختلف مانند : مرگ و زندگانى و بقا و فنا و رنج و راحت و سعادت و شقاوت و غنى و فقر مخالف طبع نباشد و يكى را به ديگرى ترجيح ننهد ، چه دانسته باشند كه صدور همه از بارى تعالى است و محبت بارى تعالى در طبايع ايشان راسخ شده باشد ، پس بر ارادت و بر مراد او هيچ مزيدى نطلبند و هر چه پيش ايشان آيد بدان راضى باشند . از يكى از بزرگان اين مرتبه باز گفته‌اند كه هفتاد سال عمر يافت كه در مدت عمر « لم يقل لشىءٍ كان ليته ؛ لم يكن ! ولا لشيء لم يكن : ليته كان ! » ؛ ( به چيزى كه محقق شده نگفت : اى كاش نبود و به چيزى هم كه نبوده نگفت : اى كاش مىبود . ) و از بزرگى پرسيدند : از رضا در خود چه اثر يافته‌اى ؟ گفت : از مرتبه رضا بويى به من نرسيده است و معذلك اگر از ذات من يكى پل بر دوزخ سازند و خلايق اولين و آخرين را بر آن پل گذرانند و به بهشت رسانند و مرا تنها در دوزخ كنند ، ابداً در دل من درنيايد كه چرا حظّ من تنها اين است ، به خلاف حظوظ ديگران . - صاحب مرتبه رضا ، هميشه در آسايش باشد ؛ چه او را بايست و نبايست نباشد بلكه بايست و نبايست او همه بايست باشد و رضوان من اللَّه اكبر . شعر
- گر زانكه بر استخوان نماند رگ و پى * از خانه تسليم منه بيرون پى چون در سفريم اى پسر هيچ مگوى * احوال حضر در اين سفر هيچ مگوى ما هيچ و جهان هيچ و غم و شادى هيچ * ميدان كه نه‌اى هيچ و دگر هيچ مگوى « 1 »
هامش
( 1 ) . طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 291 ، و تراجم ديگر ؛ روضات الجنّات ، ج 6 ، ص 300 . ذكر مختصرى از كلمات وى از اوصاف‌الاشراف شد . طالب گفتار وى به تمام اوصاف‌الاشراف رجوع كند . مزارى كه خواجه در آن مدفون است را خود تهيه كرده بود ، چون قبر را مىشكافند در يكى از سنگ‌هايى كه در قبر پيدا مىشود خطى منقوش مىيابند كه تاريخ ولادت خواجه منقوش بوده است .