در سالى عازم تشرف به ارض اقدس شدم . قبلًا براى تسويه امور حسبيّه و وصيت نامه خدمت حجةالاسلام حاج محمدعلى - نوّراللَّه مضجعه - معروف به حاج اشرفى مشرف گرديدم و ايشان امر فرمودند : مىخواهم قبل از اين كه مشرف شوى ، شما را ببينم . پس از چندى موقع حركت و تشرف ، متذكر امر مبارك ايشان شدم و به محضرش ، شرفياب گرديدم ، پاكتى به من دادند و فرمودند : اين عريضه را ابتداى ورود تقديم حضور ثامنالحجج - عليه السّلام - كن و در مراجعت جوابش را بياور . شنيدن چنين عبارتى از مثل مرحوم حاجى بر من ناپسند آمد ، عقايد و ارادتى كه نسبت به مقامات آن بزرگوار داشتم از دل كاستم و اين تكليف را عاميانه پنداشتم ، ولى ابّهت ايشان مانع شد كه ايرادى نمايم . در نهايت بىارادتى از ايشان وداع نموده به آن آستان ملايك پاسبان مشرف گرديدم . عريضه را در ضريح منور گذاشتم . چند ماه براى تكميل زيارت مجاورت داشتم و به كلى موضوع حاجى اشرفى و عريضه و درخواست جواب از خاطرم رفت تا اين كه شبى كه سحر آن قصد مراجعت داشتم وقت مغرب براى زيارت وداع مشرف شدم . پس از نماز فريضه به نوافل مشغول گرديدم در آن اثنا [ نماز زيارت ] متوجه شدم كه زائرين را از حرم مطهر بيرون مىكنند ، من متحيّر بودم كه اول شب چه موقع خلوت كردن و بستن درب حرم است ؟ تا نماز من به آخر رسيد ، احدى در حرم و رواقها باقى نماند ، من هم بعد از سلام نماز مىخواستم از جاى برخيزم و بيرون روم ، در حين حركت ، بزرگوارى را ديدم در نهايت عظمت و جلالت از بالاى سر ضريح منور ، با كمال وقار مىخراميد ، چون به موازات من رسيد فرمود : حاج ميرزا حسن ! وقتى رفتى به اشرف ، سلام ما را به حاجى اشرفى برسان و عرض كن : « 1 »
آيينه شو جمال پرى طلعتان طلب * جاروب زن به خانه و پس ميهمان طلب
هامش
( 1 ) . اين بيت با كمى اختلاف در صدر يكى از غزلهاى مرحوم صائب ميرزا محمدعلى كه در قرن 11 از دنيا رفته به نظر مىرسد .