خداست . گفتم : پروردگارا ! به غير تو استغاثه نخواهم كرد . شب فرا رسيد ، متوجه شدم خاك بر سرم مىريزد فهميدم كسى سر چاه را باز مىكند ، صدايى شنيدم كه گفت :
سرت را بلند مكن خاك بر سرت مىريزد ، سپس صدا زد : « يا أباحمزة ! تعلَّق برِجلى » پاى مرا بگير ، پايش بگرفتم ولى خشن بود ، چون به بالاى چاه بيامدم درندهاى عظيم الهيبة را ديدم نظرى بر من كرد و شنيدم كسى مىگويد :
« يا أباحمزة ! نجّيناك من التلّف بالتلف . »
اى ابوحمزه ! تو را از تلف شدن با چيزى كه موجب تلف شدن است نجات داديم .
آن درنده برفت و من ابيات ذيل بگفتم :
« أهابُك أن أبدى إليك الذى أخفى * وطرفُك يدرى ما يقول له طرفى
مىترسم از تو كه امر مخفى را برايت ظاهر مىكنم و نگاه تو مىداند آن چه را كه
نگاه من به آن مىگويد .
نهانى حيائى منك أن أكشف الهوى * وأغنيتَنى بالفهم منك عن الكشف
حيايم از تو مرا نهى مىكند كه ميلم را كشف كنم و با فهمت مرا بىنياز گردانيدى
از كشف كردن .
ترأيتَ لى بالغيب حتّى كأنّما * تبشِّرنى بالغيب أنّك فى كفّى
خودت را برايم با غيب نمايان كردى مانند اين كه از غيب برايم بشارت مىدهى
كه در كف من هستى .
أراك و بى مِن هيبتى لك حشمة * فتؤنسُنى بالعطف منك وباللطف
تو را مىبينم در حالى كه از هيبتم از تو در من بزرگى است ، پس مرا مواسات
مىكنى با مهربانى و لطفت .
وتُحيى محبّاً أنتَ فى الحبّ حتفه * وذا عجَب كون الحياة من الحتف »
و زنده مىكنى از مرگ ، محبى را در محبت و اين تعجب است كه زندگى از مرگ
باشد .