« سمعت بعضُ المتعبدات بساحل بحر الشام تقول : إنّ للَّهعباداً عرفوه بيقين عن معرفته ، فشمّروا قصداً إليه ، احتملوا فيه المصائب ؛ لما يرجون عنده من الرّغائب ، صحبوا الدنيا بالأشجان ، وتنعّموا فيها به طول الأحزان ، فما نظروا إليها به عين راغب ، ولاتزوّدوا منها إلّاكزاد الراكب ، خافوا البيات فأسرعوا ، ورجوا النجاة فازمعوا ، بذكره لهجت ألسنتهُم فى رضى سيّدهم ، نصبوا الآخرة نصب أعينهم ، وأصغوا إليها بآذان قلوبهم ؛ فلو رأيتَهم ، رأيتَ قوماً ذبلًا شفاههم ، خمصاً بطونهم ، حزينةً قلوبهم ، ناحلةً أجسامهم ، باكيةً أعينهم ، لم يصحبوا العلل والتسويف قنعوا من الدنيا به قوت طفيف ، لبسوا من اللّباس أطحاراً باليةً ، وسكنوا من البلاد قفاراً خاليةً ، هربوا من الأوطان ، واستبدلوا الوحدة من الإخوان ؛ فلو رأيتَهم ، لرأيتَ قوماً قد ذبحهم الليل بسكاكين السهر وفَصل الأعضاء منهم بخناجر التَعب ، خمس لطول السرى ، شعث لفقد الكراية قد وصلوا الكلال بالكلال وتأهبّوا للنقلة والإرتحال . »
از بعضى از بانوان عبادت كننده در ساحل درياى شام شنيدم كه مىگفت : همانا براى خداوند بندگانى است كه او را به يقين معرفتش شناختند ، دل خود را از غير خداوند كندند و به سوى او قصد كردند ، مشكلات را در اين راه متحمل شدند ، به سبب اميدى كه نزد او دارند از امور به رغبت آورنده ، با دنيا با حالت حزن مصاحبت دارند و در آن با طول حزن متنعّم هستند ، پس به دنيا با چشم متمايل نظر نمىكنند و از آن جز مانند توشهى سواره توشه برنمىدارند ، از ترس از دست دادن سرعت مىگيرند و اميد به نجات دارند و بر آن ثبات پيدا كرده و عزم دارند ، با ياد خداوند زبانهايشان در خشنودى آقايشان گوياست و آخرت را پيش روى خود قرار دادهاند و با گوش دل به آن گوش فرا مىدهند ، پس اگر ايشان را ببينى ، ايشان را گروهى مىبينى كه زبانشان تر است به ياد خداوند ، شكمهايشان خالى است ، دلهايشان محزون است ، جسمشان لاغر ، چشمانشان گريان است ، همراه
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 265
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٦٥