كسى كه از مشاهدهى پروردگارش سبحانه و تعالى ، اعراض كند [ و به آن اهتمام نورزد ] خداوند متعال او را به طاعت و خدمت خويش مشغولش مىكند و كسى كه ستارهى سوختن برايش ظاهر شود او را از وسوسههاى جدايى غايب مىكند .
- « لو ذكّيتَ رجلًا حتّى جعلته صدّيقاً ، لايعبأ اللَّه به وهو يُساكن الدّنيا بقلبه طرفةَ عين ، حتّى لو ساكنها لِأجل إخوانه ليُصرفها عليهم ، لايفلح ؛ و من أبقى عنده منها فوق قُوت ، فقد ساكنَها . »
اگر كسى را پاك كنى تا او را صديق قرار دهى ، خداوند به او اعتنايى نمىكند ، تا وقتى كه قلبش به اندازهى چشم برهم زدنى اطمينان به دنيا دارد ، حتى اگر به آن اطمينان ورزد به خاطر برادرانش تا اين كه آن را براى ايشان صرف نمايد رستگار نمىشود و كسى كه از دنيا نزدش بيشتر از غذايى باقى مانده باشد ؛ پس به تحقيق به آن اطمينان كرده است .
- « العجَب فى العبد مقتٌ من اللَّه - عزّوجلّ - له ، وهو يؤدّى إلى مقت الأبد . نسأل اللَّه العافية . »
عجب در بنده اين است كه خداوند - عزّوجلّ - به او غضبناك است ، در حالى كه به غضب ابدى كشيده مىشود . از خداوند عافيت را طلب مىكنيم .
- « إنّ الّذى عليه أهل الحقّ فى وحدانيّتة ، إنّ اللَّه تعالى غيرُ مفقود فيُطلب ، ولا ذوغاية فيُدرَك ؛ فمن أدرك موجوداً معلوماً ، فهو بالموجود مغرورٌ ؛ والموجود عندنا معرفة حال وكشفُ علم بلاحال ؛ لِأنّ الحقّ باقٍ بصفة الوحدانيّة الّتى هى نعت ذاته ، ليس كمثله شىء وهو شىء ليس كالأشياء ؛ والتّوحيد هو أن تفرّده بالأوّليّة والأزليّة دون الأشياء ، جلّ ربُّنا من الأكفاء والأمثال . »
آن چيزى كه اهل حقّ در وحدانيت خداوند متعال برآن هستند آن است كه خداوند متعال جدا شدنى نيست تا طلب شود و داراى نهايتى نيست تا درك شود ، پس كسى كه موجود معلومى را درك مىكند به موجود مغرور است و موجود نزد ما شناخت حال و كشف علم بدون حال است ؛ زيرا حقّ باقى است به صفت وحدانيتى كه صفت ذاتش مىباشد ، مانند او
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 407
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٤٠٧